چونان رودي از پلنگان بي نام

و شهيدان چنين اند
ناشناخته ماندگاني زيبا كه تعادل زندگي را برهم مي زنند
در ابتدا تصور ما اين است كه از ما نيستند و نمي شناسيمشان
اما بلندبالايي آنها به قدري است كه همه معتادان يك زندگي يكنواخت و بي دردسر ناگزير به اعتزاف مي شوند. يكي از ما اولين اعتزاف را مي كند. و ديگران به دنبال او شيون به راه مي اندازند و فكر مي كنيم كه قدرش را شناخته ايم. فكر مي كنيم كه اگر ماهيهاي دريا را صدا مي زد همة ماهيها جمع مي شدند. يعني كه سعي مي كنيم شهيد را با معيارهاي عادي و جاري روز اندازه بگيريم. غافل از اينكه در قبل او نيرويي است كه تمام لباسهايي را كه برايش مي دوزيم از هم مي درد
چرا؟ براي اينكه : كوچه هايمان دورافتاده، حياط خانه هايمان خشك، و رؤياهايمان حقير است؛
“در يك كلام آدمهاي كوچكي هستيم. در حالي كه موسي گفته بود: ”ما شعله هاي توحيد را به شبهاي تاريك مي بريم
“پس ناگزير در خانة آنها ” آفتاب آن قدر درخشان است كه گلهاي آفتابگردان نمي دانند به كدام سمت روي بگردانند

Description

و شهيدان چنين اند
ناشناخته ماندگاني زيبا كه تعادل زندگي را برهم مي زنند
در ابتدا تصور ما اين است كه از ما نيستند و نمي شناسيمشان
اما بلندبالايي آنها به قدري است كه همه معتادان يك زندگي يكنواخت و بي دردسر ناگزير به اعتزاف مي شوند. يكي از ما اولين اعتزاف را مي كند. و ديگران به دنبال او شيون به راه مي اندازند و فكر مي كنيم كه قدرش را شناخته ايم. فكر مي كنيم كه اگر ماهيهاي دريا را صدا مي زد همة ماهيها جمع مي شدند. يعني كه سعي مي كنيم شهيد را با معيارهاي عادي و جاري روز اندازه بگيريم. غافل از اينكه در قبل او نيرويي است كه تمام لباسهايي را كه برايش مي دوزيم از هم مي درد
چرا؟ براي اينكه : كوچه هايمان دورافتاده، حياط خانه هايمان خشك، و رؤياهايمان حقير است؛
“در يك كلام آدمهاي كوچكي هستيم. در حالي كه موسي گفته بود: ”ما شعله هاي توحيد را به شبهاي تاريك مي بريم
“پس ناگزير در خانة آنها ” آفتاب آن قدر درخشان است كه گلهاي آفتابگردان نمي دانند به كدام سمت روي بگردانند