تقديم ترجمه كتاب «خوشبختي و سلامت رواني در دنياي مدرن» (آسيب‌شناسي وضعيت به‌هنجار انسان) به آقاي مسعود رجوي، مسئول شوراي ملي مقاومت ايران

مشخصات كنوني عصر ما، در ابتداي قرن بيست و يكم، تغييرات شگرف در ساختارهاي دوران كهن، فروپاشي نظامهاي اجتماعي سنتي در شرق و غرب جهان، توسعه دنياي الكترونيك و ورود به‌دوران بيومتريك و سردرگمي انسان و جوامع بشري براي يافتن راه و مسير خوشبختي و سعادت خود است. 

هيچ‌گاه در تاريخ نوع بشر، سرعت تغييرات رواني و اجتماعي انسان به‌اين حد شتاب‌انگيز و فوق‌العاده نبوده است. همزمان هم هيچ‌گاه چنين ابهام و سردرگمي عظيمي، فراراه انسان و جوامع بشري قرار نداشته است. 

ادامه مطلب

انسان مدرن براي يافتن مسير خوشبختي و پيشرفت، در بحران فرهنگي و ايدئولوژيك كنوني، جز مراجعه به‌خود و دستاوردهايي كه انديشمندان و پيشتازان رهايي‌اش طي قرون و اعصار گذشته به‌كشف آن نائل شده‌اند، راه ديگري در پيش رو ندارد. ما در عصري زندگي مي‌كنيم كه بعد از فروپاشي اتحاد شوروي و جنبشهاي رهايي‌بخش در جهان، پديدة هولناكي به‌نام بنيادگرايي مذهبي، از خاورميانه، آفريقا، آسيا و ساير نقاط جهان سربرآورده است و در عين ناباوري، زندگي ميليونها انسان را نابود و تحت تأثير قرار داده است. همزمان ثروت و سرمايه افراد و مؤسسات تجاري در آمريكا و اروپا از مرز تريليونها دلار گذشته است. ساختار طبقاتي جوامع سنتي و نوين به‌سرعت در حال تغيير و فروپاشي است و نظامهاي اقتصادي ـ اجتماعي 100 سال پيش، ديگر در جهان جايي ندارند. در عين حال، در جوامع پيشرفتة اروپايي و آمريكا، بحران ايدئولوژيك كنوني، به فقر و فساد، قتل و جنايت، خودكشي و كشتارهاي حيرت‌انگيز مستمر عليه جوانان و مردم بيگناه، كه اغلب صفحات اول روزنامه‌هاي اروپايي و آمريكايي را پر مي‌كند، منجر شده است.

با فروريختن انگاره‌هاي قديمي و نامشخص بودن مسير آينده، نوع بشر با اين سؤال هميشگي مواجه شده است كه در اوضاع و احوال كنوني چه بايد كرد؟ كتاب حاضر يافته‌هاي اريش فروم، انديشمند بزرگ علوم انساني در قرن بيستم، در پاسخ به اين سؤال هميشگي انسان است.

بعد از كارل ماركس، ماكس وبر و زيگموند فرويد، هيچ دانشمندي در جهان تاكنون، همانند اريش فروم، به‌چنين عمقي از شناخت انسان و روان او دست نيافته است. بيشتر اين كه، تقريباً هيچ دانشمندي قادر نبوده است كه تأثيرات متقابل ويژگيهاي رواني انسان با منافع طبقاتي و ساختارهاي اجتماعي را به چنين عمق، سادگي و زيبايي، براي ساير انسانها قابل فهم و لمس نمايد. 

در ميان دستاوردهاي بزرگي كه آثار اريش فروم، براي پيشرفت و سعادت نوع بشر، در سراسر جهان داشته است، مايلم به‌تأثيرات ويژه انديشه‌هاي او براي مردم ايران و جنبش انقلابي و پيشتاز آن اشاره كنم. آشنايي و دوستي من با پروفسور راينر فونك، وارث فرهنگي اريش فروم، در دهه گذشته، شانس ترجمه آثار و كتابهاي جديد و منتشر نشده فروم را نصيب من كرد، تا مردم ايران و نسل جوان، در فرداي آزادي ايران، از دستاوردهاي بزرگ بشري براي سعادت و خوشبختي خود بهره‌مند شود. 

جا دارد كه در اين ديباچه از ياري‌هاي پروفسور راينر فونك و همين‌طور رهنمودها و انديشه‌هاي مريم رجوي، كه در ترجمه اين كتاب كمك شاياني به‌من كرده است، سپاسگزاري كنم.

ترجمه كتاب خوشبختي و سلامت رواني در دنياي مدرن (آسيب‌شناسي وضعيت به‌هنجار انسان)، اثر اريش فروم، گردآوري و پيشگفتار از پروفسور راينر فونك، چاپ دوم، را به آقاي مسعود رجوي، مسئول شوراي ملي مقاومت ايران، تقديم مي كنم.

حسن نايب‌آقا

تابستان 1396

پهلوان فيلابي: روز آزادي مردم ايران نزديك است

در روز 10 تير 1396 (اول ژوييه 2017)، پهلوان مسلم اسكندر فيلابي، قهرمان نامي ايران و وارث بازوبند جهان پهلوان تختي و رئيس كميسيون ورزش شوراي ملي مقاومت، در پيشاپيش دهها تن از قهرمانان ملي و ورزشكاران ايراني كه در گردهمايي بزرگ مقاومت ايران، از سراسر جهان در پاريس گرد آمده بودند، خطاب به ولي فقيه آخوندها گفت: «قتل عام زندانيان سياسي و جنايات شما در سال 1367 را مردم ايران نه فراموش مي كنند و نه مي بخشند».

ادامه مطلب

در اين گردهمايي دهها هزارتن از ايرانيان آزاديخواه و شخصيتهاي بزرگ سياسي از آسيا، اروپا، استراليا، كانادا و آمريكا، از جمله رودي جولياني، شهردار سابق نيويورك و نيوت گينگريج، سخنگوي سابق مجلس نمايندگان آمريكا و صدها شخصيت سياسي ديگر شركت داشتند. پهلوان فيلابي گفت: ما امروز در شرايطي به اين گردهمايي آمده ايم، كه مردم دلير ايران، بيش از هرزمان خواستار سرنگوني رژيم آخوندي هستند و هر روز در خيابانها و شهرهاي ايران در حال تظاهرات و اعتراض هستند. و ولي فقيه ملاها هم در حال مرگ و نابودي است. من به همه هموطنان شجاعم درود مي فرستم و از آنها خواستار حمايت از جنبش دادخواهي ايران، در مورد كشتارها و قتل عامهاي رژيم آخوندي عليه مردم ايران، كه توسط خانم مريم رجوي، رئيس جمهور برگزيده مقاومت ايران، رهبري مي شود، هستم. روز آزادي ميهن ما نزديك است». در اين گردهمايي، قهرمانان بزرگ ملي و پيشكسوت ايران: محمد قرباني، قهرمان كشتي جهان، اصغر اديبي، ملي پوش فوتبال، بهرام مودت، عضو تيم ملي فوتبال ايران در جام جهاني 1978 آرژانتين، منوچهر ارسطوپور، نايب قهرمان قايقراني پيشكسوتان جهان، كاظم غلامي، نايب قهرمان كشتي جهان، فيروزه اجاق، قهرمان تيم ملي بسكتبال زنان ايران، شهرام همايونفر، عضو تيم فوتبال باشگاه هما، سعيد ايپكچي، قهرمان دو و ميداني ايران، محمد يوسفعلي، دروازه بان ملي پوش فوتبال، محمد بهروزي، داور رسمي فدراسيون فوتبال، اكبر پريزاني، قهرمان شمشيربازي ايران، مصيب جلالي، قهرمان كشتي، خسرو عليخاني، جمشيد حيدري، مسعود ايپكچي، محمد دارآفرين… و هم چنين ورزشكاران جوان ايراني در اروپا: گلپر پرورده، ملي پوش ژيمناستيك سوئد و نايب قهرمان ژيمناستيك اروپا، ندا اماني، فوتباليست باشگاههاي سوئيس، گلايل پرورده، عضو تيم ملي نوجوانان فوتسال سوئد و تعداد زياد ديگري از قهرمانان ايراني، شركت داشتند

بزرگترين داستان عالم

اتحاد و همدستي قدرتهاي بزرگ و جنايتكاران شرق و غرب عليه مردم ايران

گندخواران جهان، در ايران و سراسر دنيا، به دور لاشة موجودي كه نام آن رژيم جمهوري اسلامي است، گردآمده‌اند. بيش از 37 سال است كه سلطه‌گران و چپاولگران شرق و غرب عالم بر سر مردم ايران ريخته اند تا به هر زوري آنها را وادار به تسليم كنند. اتحاد و همدستي اينها عليه مردم ايران از چين و روسيه گرفته تا كشورهاي اروپايي، آمريكا، كانادا و استراليا و بقيه در تاريخ بشر هرگز ديده نشده است.

ادامه مطلب

در جنگ دوم جهاني، متحدين عليه متفقين مي جنگيدند. پس از آن، جنبشهاي آزاديبخش، از ويتنام گرفته تا كوبا و بقيه به بلوك شرق و اتحاد شوروي پشت گرم بودند. در سالهاي پاياني قرن بيستم و اوائل قرن بيست و يكم، كه جنبش آزادي در جهان، ممنوع شد، همه اين جنبشها فروكش كردند و عقب نشستند يا از بين رفتند. برخي هم مانند جنبش مردم تاميل و… از بين برده شدند.
هنگامي كه نئوكانها و جرج بوش سركار آمدند، بعد از آن كه ترتيب افغانستان و عراق را دادند، تا نوبت به سومين «محور شر»، كه از قضا شر اصلي بود، رسيد، يك مرتبه «دموكراتها» و «صلح‌طلبان» آمريكا سربرآوردند و همه «ضدجنگ» شدند. پيش از آن كه ولاديمير پوتين، رهبر روسيه، در تهران به ديدار علي خامنه اي بشتابد، تا تيغ آخوندهاي سفاك عليه مردم ايران را تيزتر كند، باراك اوباما، رئيس جمهور آمريكا، در سال 1388 (2009 ميلادي)، در حالي كه ميليونها تن از مردم ايران طي 10 ماه تظاهرات و اعتراض به سراسر جهان نشان داده بودند كه خواستار سرنگوني و نابودي رژيم جمهوري اسلامي هستند، دستش را به سوي «رهبران ايران» دراز كرد تا مشابه همتاي روسي اش به مردم ايران بگويد كه حامي رژيم سركوبگر و ظالم ايران است. فرياد مردم ايران «اوباما، اوباما، با اونايي يا با ما» تنها بيان مؤدبانة تنفر و انزجار آنها از سياست كثيف مماشات با آخوندها و رهبران مربوطه بود.
زماني هم كه جنبشهاي بهار عرب، بعد از قيام 1388 ايران، شروع به رشد و نمو كردند و ديكتاتورهاي منطقه، بن علي، مبارك، قذافي، عبدالله صالح و… يكي بعد از ديگري سرنگون شدند، وقتي نوبت به بشار اسد و سوريه، كه سپر بلاي رژيم ايران بود، رسيد، يك مرتبه تمام سياست آمريكا و غرب، كه حمايت از مردم اين كشورها در برابر ديكتاتوريهاي دست نشانده خودشان بود، عوض شد. در حالي كه مردم ايران فرياد مي زدند، «قذافي، مبارك، بن علي، نوبت سيدعلي!»، خانم هيلاري كلينتون با صداي بلند اعلام كرد «شرايط سوريه با ليبي فرق مي كند!». با چنين سياست ننگين مماشاتي، كه پايه اش بهاي سنگين از جانب مردم كشورهاي منطقه؛ و سردرش، مذاكره و معامله با جنايتكاران و خونخواران آن كشورهاست، تاكنون خون بيش از يك ميليون تن از مردم ايران و عراق و سوريه، يمن و لبنان و فلسطين، در خاورميانه جاري شده است.
اين جا صحنه محشري است كه بيش از 30 سال است، سياستگذاران غربي و شرقي، براي مردم ايران و خاورميانه تدارك ديده اند، تا در عصر نوين ارتباطات و تكنولوژي، هوس آزادي و استقلال به سرشان نزند و حساب كار دستشان باشد كه اربابان چه كساني هستند! براي اين سركوبگري مافوق قرون وسطايي نيز آنها هر وسيله و حربه‌يي را به كار گرفته اند. از كشتار صدها هزار نفر در ايران، بيش از يك ميليون نفر در عراق، بيش از 300 هزار نفر در سوريه گرفته تا وارد كردن جلادان رژيم آخوندي به عراق، سوريه، يمن و… تحت نام «اسلام» و «داعش». در اين وانفساي سركوبي مردم ايران و منطقه، تمامي قدرتهاي جهان به همراه آخوندهاي متعفن و ارتجاعي و همدستان داخلي و خارجي آنها شركت دارند. تاريخ ايران و جهان هرگز چنين صحنه شگفت‌آور و تأسفباري از حمله و هجوم همه دولتهاي شرق و غرب جهان به يك خلق و ملت ستمديده، براي كشتار و چپاول آن، به خود نديده است.
براي درك اين كمدي درام تاريخي و تكميل صف طويل غارتگران و چپاولگران ثروت مردم ايران، بايد به حمايت دولتهاي به‌اصطلاح چپ جهان از كوبا، ونزوئلا و چين و … و نيز برخي كشورهاي عضو جنبش عدم تعهد از آخوندهاي سفاك ياد كرد. اين مجموعه دولتها و روشنفكران وامانده‌يي هم چون نوآم چامسكي و بقيه، كه اكنون همراه با لابيهاي رژيم ايران در آمريكا، در پوش «ضدجنگ» از رژيم آخوندي عليه مردم ايران حمايت مي كنند، همگي با ساز و كر جهاني در راستاي نابودي جنبش آزادي ايران قلمفرسايي و گام برمي دارند.
در حالي كه در سراسر خاورميانه و منطقه، حمام خون و سيل پناهندگان نگون‌بخت، موج مي‌زند، و رژيمهاي خونخوار بشار اسد و خامنه اي، هزار هزار مردم ايران و سوريه را قتل عام مي كنند، در ژنو، وين، لوزان و واشينگتن بساط ناز و كرشمه‌هاي شتري و ارتجاعي رهبران كشورهاي غربي و شرقي با قاتلان مردم ايران و سوريه رواج دارد. صحنه‌هاي تهوع‌آوري كه روي چمبرلين و مماشاتگران جنگ دوم جهاني با فاشيسم هيتلري و موسوليني را سفيد كرده است.
اين سياست كثيف، كه پس از معامله اتمي با رژيم آخوندي، اينك سراسر مطبوعات و راديو و تلويزيونها و سياستمداران آمريكا و اروپا، روسيه، چين و… را در برگرفته است، و با مسافرت ننگين رهبران آنها به تهران و آستانبوسي آخوندها همراه است، يك حرف بيشتر با مردم ايران و منطقه ندارد، «تسليم شويد» و مبارزه براي آزادي و دموكراسي و حق حاكميت خود را كنار بگذاريد.
بيش از سه دهه است كه همه مي دانند، ايران، مهمترين كشور منطقه و تحولات مربوطه به آن، استراتژي كل خاورميانه را تعيين خواهد كرد. و نزديك به سه دهه است ـ پس از مرگ خميني ـ كه رژيم آخوندي پتانسيل و توان خود را از دست داده و در واقع مرده است، اما سياست مماشات دولتهاي غربي و شرقي، در رؤياي يك تحول ديگر از نوع تركيه در ايران، زيربغل آخوندهاي جنايتكار و خونريز را گرفته اند تا در برابر قيامهايي هم چون قيام 1378، قيام 1388 و انقلاب كنوني مردم ايران سرنگون نشود.
سير تحولات اين منطقه كه از سرنگوني رژيم شاه در ايران آغاز شد و سپس به بحران افغانستان و سپس عراق و بعد جنبشهاي بهار عرب منجر شد در مسير تكامل خود، در سرفصل سوريه متوقف شد. ما به خوبي مي دانيم كه در پشت تمام تحولات منطقه، وضعيت و چشم انداز آينده ايران قرار دارد. در عمق اين رويداد بزرگ جهاني نيز، رويارويي مردم و خلق قهرمان ايران با آخوندهاي جنايتكار و عهد حجر قرار دارد. نبردي تاريخي، ايدئولوژيك، سياسي و انقلابي كه تاريخ آينده ايران و منطقه را رقم خواهد زد.
رهبران رژيم آخوندي، كه از سياست حقوق بشر كارتر، با هواپيماي ايرفرانس، از پاريس، به تخت حاكميت در تهران رسيدند، از همان روزهاي اول به مجاهدين مي گفتند «آخرين نفر ما آخرين نفر شما را خواهد كشت». اما تاريخ بعد از سه دهه نشان مي دهد كه نبرد آخر و در واقع بزرگترين نبرد قرن بيست و يكم رويارويي و نبرد مردم ايران با رژيم پليد آخوندي است كه در تهران تعيين تكليف مي شود.
جرج شولتز، وزير خارجه اسبق آمريكا در دوران رونالد ريگان، در آستانه حمله آمريكا و نيروهاي ائتلاف به عراق در سال 2002، گفت: «براي اولين‌بار در تاريخ بشر، موقعيتي به‌وجود آمده است، تا يك جامعه از دورة عقب‌ماندگي، به مرحلة رشد اقتصادي پا بگذارد. ما اين موقعيت بي‌نظير در تاريخ را از دست نخواهيم داد». البته همين سياستمدار كهنه كار 92 ساله، بعد از آن كه حمله آمريكا به عراق، بزرگترين موقعيت استراتژيك را به رژيم آخوندي براي بقا داد، در سال 2013، در مصاحبه 21 نوامبر با تلويزيون بي بي سي جهاني، گفت: «ايرانيها به عنوان تجار بزرگ قالي معروفند. اين امر بي دليل نيست، آنها در تجارت لبخند زدن و ترغيب شما بسيار ماهرند، اما بعد گلويتان را خواهند بريد…»
ما نيز مي گوييم: براي اولين بار در تاريخ معاصر بشر، مردم ايران براي دستيابي به آزادي و استقلال خود، با چنين طيف گسترده‌يي از همه قدرتهاي جهان و غارتگران و جنايتكاران و ديكتاتورهاي خونخوار، روبه‌رو شده اند. آيا ما چنين شايستگي و ظرفيتي براي درهم شكستن تمام توطئه ها و دسيسه ها و طرحها و نقشه‌هاي شرق و غرب عالم را داريم؟ اگرچنين باشد، جهان و منطقه وارد دوران نويني از دموكراسي و آزادي و صلح و دوستي خواهد شد، كه شايسته ايران و جنبش پيشتاز انقلابي آن خواهد بود.

ديدار حسن نايب‌آقا با اوزه‌بيو در پارلمان اروپا

حسن نايب‌آقا، عضو تيم ملي فوتبال ايران در جام جهاني 1978 آرژانتين و بازيهاي المپيك 1976 مونترآل، در يك گردهمايي بزرگ در پارلمان اروپا، با اوزه‌بيو داسيلوا فريرا، ستاره فوتبال پرتغال و جهان ديدار كرد.
نمايندگان پرتغالي پارلمان اروپا در بروكسل، در فوريه گذشته، به‌مناسبت گراميداشت صدمين سال تأسيس باشگاه بنفيكا، يك گردهمايي بزرگ در تالار اصلي اين پارلمان برگزار كردند. پائولو كاساكا، رئيس مشترك دوستان ايران آزاد در پارلمان اروپا، از حسن نايب‌آقا دعوت كرد تا در اين گردهمايي شركت نموده و با اوزه‌بيو ديدار و گفتگو نمايد.

ادامه مطلب

در تالار بزرگ پارلمان، جايي كه بر‌روي پرده‌يي بزرگ، عكس استاديوم زيباي بنفيكا نصب شده و روي آن نوشته شده بود: بيش از 100سال افسانه، جمعيت انبوهي گرد آمده‌ بودند تا شاهد اين برنامة استثايي باشند. در ميان خيل جمعيت، از معاونان، نمايندگان و شخصيتهاي سياسي مهم پارلمان اروپا گرفته تا خبرنگاران و علاقمندان بسيار جوان ديده مي‌شدند.
ابتدا هيأت مديره باشگاه بنفيكا، كه لوييس فيليپ ويرا، رئيس باشگاه بنفيكا نيز در ميان آنها بود، از دور ظاهر شدند. اما ستاره برنامه، مرواريد سياه، اوزه‌بيو بود. اوزه‌بيو، در ميان انبوه جمعيت حاضر شد و همة نگاهها را به‌خود جلب كرد. پائولو كاساكا، نماينده پرتغالي پارلمان اروپا، كه سال گذشته نيز ميزبان قهرمان سرشناس ايراني بود، حسن نايب‌آقا را به اوزه‌بيو و دوسانتوس، معاون پارلمان اروپا، كه از اعضاي هيأت مديره باشگاه بنفيكاست، معرفي كرد.
خبرنگاران به‌سوي آنها هجوم آورده و شروع به‌گرفتن عكس و انجام مصاحبه كردند. سپس با اصرار عكاسان حسن و اوزه‌بيو، در مقابل دوربينها قرار گرفتند. حسن نايب‌آقا يك كتاب تصاوير تاريخي ايران و آلبومي از عكسهاي ورزشكاران نامدار ايران را كه توسط رژيم آخوندي اعدام شدند و همين‌طور قهرماناني كه به‌مقاومت ايران پيوسته‌اند به‌اوزه‌بيو تقديم كرد.
اوزه‌بيو از حسن نايب‌آقا تشكر كرد و به‌زبان پرتغالي خاطرات خود از دوراني كه در سال 1970 به‌ايران سفر كرده بود را براي طرفدارانش تعريف كرد. دو قهرمان در پايان ديدارشان يكديگر را در آغوش گرفته و براي هم آرزوي موفقيت و سلامتي نمودند.
حسن نايب‌آقا در اين برنامه با چند رسانة پرتغالي، كه خبر ديدار وي با اوزه‌بيو را منتشر كردند، مصاحبه و گفتگو كرد. او گفت كه بيش از 20سال است، به‌علت ديكتاتوري حاكم برايران، به‌همراه دهها تن از ملي‌پوشان ديگر در تبعيد به‌سرمي‌برد و در راه آزادي مردم و مقاومت ايران تلاش مي‌كند.

گلپر پرورده، عضو تيم ملي ژيمناستيك سوئد، مدال نقره قهرماني اروپا را به قهرمانان شهر اشرف تقديم كرد

تيم ملي ژيمناستيك زنان سوئد در هشتمين دوره مسابقات تيمي قهرماني اروپا به مدال نقره دست يافت و پس از تيم زنان ايسلند نايب قهرمان اروپا شد. مسابقه فينال در روز شنبه 23 اكتبر (اول آبان 1389) در شهر مالمو سوئد برگزار گرديد.

ادامه مطلب

هشتمين دوره مسابقات ژيمناستيك قهرماني اروپا در مالمو بهترين دوره اين مسابقات در تاريخ اين رقابتها شناخته شد. هم به دليل كيفيت قهرمانان و هم به دليل استقبال كم نظير تماشاگران. مالين اگرتز فورشمارك، رئيس فدراسيون ژيمناستيك سوئد و كيت هيوز، رئيس كميته فني اتحاديه ژيمناستيك اروپا، در يك كنفرانس مطبوعاتي اعلام كردند كه اين اولين باري بود كه مسابقات تيمي بزرگسالان زنان و مردان اروپا برگزار مي‌شد و بنابراين نتايج اين مسابقات در نوع خود تاريخي محسوب مي‌شود.
تيم مختلط نروژ و تيم زنان ايسلند و مردان دانمارك براي اولين بار در مسابقات قهرماني اروپا به مقام نخست دست يافتند. در قسمت تيمي زنان، تيم سوئد توانست پس از ايسلند به مقام دوم اروپا و كسب مدال نقره نائل آيد. آندرش فريسك، مربي تيم زنان سوئد به خبرنگاران گفت اين نمايشي عالي از زنان ژيمناست سوئد بود كه اغلب آنها براي اولين بار در چنين سطحي به رقابت با قهرمانان اروپا پرداخته بودند.
گلپر پرورده، قهرمان ارزنده 18ساله ايراني، كه به عضويت تيم ملي ژيمناستيك زنان سوئد درآمده است، پس از كسب مدال نقره در مسابقات قهرماني اروپا، در يك مصاحبه اختصاصي با سيماي آزادي شركت كرد و براي مردم ايران و قهرمانان شهر اشرف آرزوي پيروزي نمود و مدال قهرماني اش را به آنان تقديم نمود.
گلپر پرورده، كه يكي از پرافتخارترين ورزشكاران زن ايراني در مسابقات جهاني است، در پيام ويدئويي‌اش گفت: «من گلپر پرورده، عضو تيم ملي ژيمناستيك سوئد هستم. من جشن 30 مهر را به اشرفيان قهرمان و مردم ايران تبريك مي‌گويم. من از 5 سالگي به ورزش ژيمناستيك روي آوردم و آخرين مقامي كه به‌دست آوردم، عنوان نايب قهرماني اروپا بود.
به عنوان يك ورزشكار زن ايراني، اميدوارم كه روزي همه زنان هموطنم بتوانند به‌طور آزادانه در هر‌رشته ورزشي كه دوست دارند، شركت كنند. هم چنين مي‌خواهم به قهرمانان اشرف بگويم كه با تمام توان از شما حمايت مي‌كنم».

شكست ناپذيران ـ صمد منتظري

قهرمان وزنه‌برداري ايران

«هركول كوچك ايران»ـ نوشته: اصغر اديبي

ادامه مطلب

در جهان ما، گاهي يك اتفاق كوچك، اثري بزرگ برجاي مي‌گذارد. اين امر در هر زمينه‌يي مصداق دارد. به همين ورزش وزنه‌برداري نگاه كنيد. روزي كه نعيم سليمان‌اوغلو، قهرمان جوان بلغاري، در جريان مسابقات، اردوي بلغارستان را ترك كرد و به تركيه، كه زادگاه اوست، بازگشت، همه از پايان گرفتن عمر يك قهرمان بزرگ دم زدند. اما نعيم، با كوششي باورنكردني، در تركيه، كه نام و نشان هم در رشتهٌ وزنه‌برداري نداشت، به چنان افتخاراتي دست يافت كه امروز از نعيم سليمان‌اوغلو، ترك، به‌عنوان قويترين مرد جهان ياد مي‌شود، مردي كه چه بسا در شناساندن ورزش وزنه‌برداري به جهانيان، نقشي اساسي دارد.

به ايران خودمان نگاهي بيندازيم. روزي كه صمد منتظري، هركول كوچك ايراني، باكمترين امكانات و با وسايلي ابتدايي در منطقهٌ محروم جنوب تهران، به عضويت تيم ملي وزنه‌برداري ايران در آمد، همه از استعداد و پشتكار فوق‌العاده او حرف زدند. بسياري بر اين عقيده بودند كه اگر صمد در جهاني ديگر به‌دنيا آمده بود، حتماً چهره‌يي استثنايي در وزنه‌برداري جهان مي‌شد. اما صمد در سر سوداهاي ديگر داشت. مي‌گفت قهرمان و قهرماني مربوط به كشورهايي است كه مردمشان حق زندگي داشته باشند. در كشور ما كه چنين حقي وجود ندارد. برفرض كه من قهرمان جهان هم شدم، به مردم كه چيزي نمي‌رسد، استفادهٌ نامشروعش را آخوندها مي‌برند.

او به همراه سيامك بژند،‌اردشير بهمنيار و مهدي رضواني در جريان بازيهاي آسيايي سئول، از اردوگاه رژيم گريخت و به مقاومت ايران پيوست. اين پيوستگي در آن‌زمان سر و صداي فراواني به‌پا كرد. افسوس كه صمد ديگر نمي‌توانست به‌نام ايران در مسابقات جهاني حضور يابد، و گرنه هركول ايراني، همه شرايط بزرگ بودن و بزرگتر شدن را داشت. با اين همه،‌ حال كه در صحنه وزنه‌برداري نمي‌توانست نام ميهن را بلندآوازه سازد، مي‌بايست كرسيهاي افتخار تازه‌يي پيدا كند، كرسيهايي كه خاص پهلوانان گمنام است، پهلواناني كه حتي از نثار جان خود هم، براي سربلندي ميهن، ابايي ندارند.

صمد با پيوستن به ارتش آزاديبخش ملي ايران و حضور در ميان رزمندگان، به زباني روشن و گويا فهماند كه پيشرفت ورزش و سرفرازي در ميدانها، تا زماني كه اين جانيان غاصب بر ميهنمان حاكم هستند، امكان ندارد و هر تواني كه وجود دارد، مي‌بايست صرف بيرون راندن اين ظالمان شود. فقط درآ ن زمان است كه مي‌توانيم ورزش را هم مانند امور ديگر در ايران رونق بخشيم.

صمد به عهد و پيمان خود، با نثار جانش، به‌عنوان قهرماني در لباس ارتش آزاديبخش، وفادار ماند و در عمليات كبير فروغ جاويدان، در مرداد ماه 1367، قهرمانانه با خميني خون آشام جنگيد و به شهادت رسيد. 

گذشت سالها و بي‌رنگ شدن هر چه بيشتر ورزشكاران ايراني در ميدانهاي ورزش آسيايي و بين‌المللي، صحت دريافت صمد را كاملاً ثابت نمود.

در جريان مسابقات وزنه‌برداري جهان در استانبول، ديگر نامي از ايران و قهرمانان بزرگ آن، محمود نامجو،‌محمد نصيري، جلاير… وجود نداشت. به جدول رده‌بندي كه بنگريد حتي در آن پايينها نامي از ايران نيست. اما نام صمد، قهرمان وزنه‌برداري ايران هميشه در قلب و ياد آنهايي كه به آزادي ايران مي‌انديشند، زنده است. نمونهٌ صمد و صمدهاي ديگر، جواب منطقي و واقعي اين پرسش است كه چرا نامداران ورزش ايران با مقاومت و مجاهدينند. آنان كه عشق واقعي به ميهن دارند، گمنام، بي‌سر و صدا و آرام به راه خود مي‌روند. در تاريخ قهرمانان گمنامي كه به‌مقام واقعي خود نرسيده‌اند، فراوانند، اما بي‌شك صمد در تارك آنها قرار دارد.

شكست ناپذيران ـ فروزان عبدي

عضو تيم ملي واليبال زنان ايران

فروزان عبدي، عضو تيم ملي واليبال زنان ايران، ستاره‌يي از كهكشان جاودانه فروغهاي آزادي است كه در‌جريان قتل‌عام زندانيان مجاهد در سال‌67 توسط خميني ضدبشر، به‌شهادت رسيد. قهرماني از ميان ورزشكاران آزاده ايران‌زمين كه افتخاراتش در ميدانهاي ورزشي را با جانبازي و قهرماني در ميدان رزم با دژخيمان خميني در زندان و شكنجه‌گاه و سپس در ميدان اعدام به‌كمال رساند.

ادامه مطلب

فروزان عبدي پيربازاري تهراني، متولد سال1336 در تهران، هنگامي كه دستگير شد، دانشجوي سال آخر ورزش بود و در رشتة واليبال فعاليت مي‌كرد. فروزان موفق شده بود به‌عضويت تيم ملي واليبال زنان ايران درآيد.
فروزان بعد از پيروزي انقلاب ضدسلطنتي به هواداري از مجاهدين پرداخت و پس‌از 30خرداد60 به‌جرم ارتباط با مجاهدين دستگير شد و از آن‌پس در بند‌‌و‌زنجير، دوران درخشاني در دفتر زندگيش گشوده شد.
فروزان در دوران زندان به نقطه اوج زندگي خودش رسيد. او به محض ورود به زندان مرزبنديهاي خودش را با آخوندها به‌خوبي شناخت و مشخص كرد. مقاومت و سرسختي‌اش باعث شد كه از همان اول او را به بندهاي تنبيهي منتقل كنند. در اوائل سال61 او در بند8 زندان قزلحصار زنداني بود. آن‌جا يك بند تنبيهي بود كه در آن‌زمان در هر‌سلول انفرادي تا 27نفر جا مي‌دادند. به‌طوري كه زندانيها مجبور بودند، شبها و روزها نشستن و خوابيدن و ايستادن را نوبتي كنند.
مهمترين عنصري كه در فروزان بارز بود، روحيه فوق‌العاده قوي و در عين‌حال مهر و محبتي بود كه در او وجود داشت. خيلي وقتها وقتي كه حرف مي‌زد از تك‌تك كلماتش عشق به مجاهدين و بچه‌هاي زنداني مي‌باريد. فروزان هنرمند هم بود و نقاشيهايي خيلي قشنگي داشت. هركس مي‌خواست سنگ بتراشد، از او مي‌خواست كه روي سنگ برايش نقاشي كند.
فروزان ورزشكاري توانا و نقاشي چيره‌دست بود كه همواره مي‌كوشيد تا از تمام توان و امكانش براي بالا بردن روحيه مقاومت و تلاش و تحرك در محيط زندان استفاده كند. به همين دليل هم بود كه دژخيمان تاب تحمل او را نداشتند، بيهوده تلاش مي‌كردند تا با فشار بيشتر بر‌روي او صدايش را خاموش كنند.
در اواخر سال61 رژيم طاقت نياورد و تنبيه بند‌8 را براي فروزان كافي ندانست در نتيجه او را همراه چند نفر ديگر به‌مدت 8‌ماه به توالت زير بند8 منتقل كردند. در تمام اين مدت در بدترين شرايط و زير شكنجه‌ و بي‌خوابيهاي مستمر و تنبيهات شبانه‌روزي بود و سپس به‌گوهردشت منتقل شد و در آن‌جا نيز ابتدا به‌مدت 7‌ماه در سلولهاي انفرادي بود، دو‌باره او را به زندان قزلحصار برگرداندند و پس‌از آن كه دو‌ماه در قرنطينه واحد يك بهداري قزلحصار بود، به بند عمومي و بعد هم به اتاقهاي دربسته اوين و در بدترين شرايط منتقل شد. اما از روحيه بسيار قوي برخوردار بود و ذره‌يي سازش با آخوندها در او راه نداشت.
فروزان، يك ورزشكار متعهد و صاحب آرمان بود. هنگامي كه در زندان خبر انقلاب ايدئولوژيك مجاهدين را شنيد، به‌صراحت مي‌گفت كه همه ما بايد در اين‌جا انقلاب كنيم. او سابقه تشكيلاتي چنداني در بيرون زندان نداشت، ولي در زندان بسيار قابل‌اتكا و محكم بود.
در سال‌63 در زندان، اولين كاري كه فروزان انجام داد تشكيل تيمهاي ورزشي بود و همزمان آموزش واليبال را شروع كرد. از صبح تا ساعت‌12 ظهر با بچه‌ها در هواخوري بود و به‌تيمهاي مختلفي كه درست كرده بود، واليبال ياد مي‌داد، بعدازظهرها هم با بچه‌ها مي‌دويد.
يك‌بار كه دژخيمان به داخل بند ريختند و همه را به‌طور جمعي كتك زدند، فروزان با جسارت در‌مقابلشان ايستاد و كوتاه نيامد. اين قهرمان دلاور همواره مي‌گفت «مگر اين پدرسوخته‌ها چه‌كاري از دستشان بر‌مي‌آيد كه نكرده‌اند؟ اصلاً در‌نهايت با ما چه‌كار خواهند كرد. چرا ما بايد در‌برابرشان كوتاه بياييم؟
فروزان عبدي به‌دليل روحيه مقاوم و عواطف سرشاري كه با بقيه ‌بچه‌ها داشت و روحيه ورزشكاري و ارتباط گرمش با همه، در شمار محبوبترين زنان زنداني بود. او به 5سال زندان محكوم شده بود، اما به‌دليل موضعگيري اصولي و جديش و كوتاه نيامدنش در‌برابر آخوندها و اين كه در پايان محكوميتش حاضر نشد هيچ تعهدي به رژيم بدهد، آزاد نشد و سرانجام در قتل‌عام خونين سال67 به كهكشان شهيدان راه آزادي ايران پيوست».
در قتل‌عامهاي سال67 فروزان در ميان اولين سري زندانياني بود كه آنها را براي محاكمات چند‌دقيقه‌يي مي‌بردند. زندانياني كه در آموزشگاه پايين همراهش بودند تعــريف مي‌كـــردند كه وقتي مي‌خواستند فروزان را ببرند همان روحيه خندان و پرنشاط را داشت، شوخي مي‌كرد و مي‌گفت: «بچه‌ها ناراحت نباشيد از دستمان خسته شده‌اند مي‌خواهند آزادمان كنند».
يكي از بچه‌ها پرسيده بود: مطمئني؟ و فروزان با خنده جواب داده‌بود: البته كه مطمئنم. هم‌سلوليهايش گفتند بلافاصله بعد‌از رفتنش فهميديم كه فروزان دقيقاً مي‌دانسته است كه او را براي اعدام مي‌برند، اين جمله‌يي بود كه او قبل‌از خارج شدن از سلول روي ديوار نوشته بود: «خدایا کمکم کن تا همچون عبدی شایسته، شمع فروزان راه تو باشم».

شكست ناپذيران ـ حسين (مهشيد) رزاقي

عضو تيم ملي فوتبال اميد ايران و باشگاه هما

حسين (مهشيد) رزاقي، عضو تيم ملي فوتبال اميد ايران و باشگاه هما، در روز هشتم مرداد ماه 1367، به فرمان خميني، در زندان گوهردشت كرج آماج گلوله‌هاي ناجوانمردانهٌ قرار گرفت و قامت بلند و استوارش بر خاك افتاد.

ادامه مطلب

اين جنايت وحشيانه، به دنبال فرمان قتل عام 30000 تن از زندانيان سياسي توسط خميني، در مرداد ماه سال 67، صورت گرفت.
مهشيد رزاقي در سال 1333در مقصودبيك شميران در خانواده‌يي مذهبي چشم به جهان گشود. در دوران كودكي با شعرهاي پدرش، كه قريحهٌ شاعري داشت، آشنايي پيدا كرد. به اين ترتيب مهشيد كم‌كم تبديل به شخصيتي شد كه ضمن استواري و قاطعيت، از روحي لطيف و شاعرانه برخوردار بود. در محله‌شان همه به او احترام مي‌گذاشتند و متانت و وقار او زبانزد همه بود.
مهشيد خيلي زود پا به توپ شد و به دنبال گوي جادويي رفت، اما هيچ‌گاه خصوصيات برجستهٌ خود را از دست نداد. كم‌كم سري ميان سرها در آورد و به باشگاه هما رفت. همتاي گرانقدرش حبيب خبيري نيز در آن جا توپ مي‌زد.
مهشيد نه تنها در رشتهٌ فوتبال، بلكه در واليبال و ورزشهاي رزمي هم تبحر خاصي داشت. اوج درخشش مهشيد در سالهاي 56، 57 و 58بود، هنگامي كه به شايستگي پيراهن تيم فوتبال باشگاه هما و تيم ملي اميد ايران را برتن كرد.
موج انقلاب سال 57 كه آمد، مهشيد را با خود برد. ظلم و ستم رژيم شاه و مشاهده بدبختيهاي ميليونها تن از هموطنانش او را بيش از پيش برانگيخت. مدتي مسئول آموزش كميتهٌ سعدآباد بود، اما با چنگ انداختن حزب‌اللهيها روي اين نهاد، به ماهيت خميني پي برد و به صفوف مجاهدين پيوست. او و برادرانش، كه بسيار مورد علاقهٌ مردم شميران بودند، خدمات ارزنده‌يي براي آنها انجام دادند، به همين دليل مورد خشم و كينهٌ حزب‌اللهيها قرار گرفتند.
مهشيد رزاقي در سال 1359 دستگير شد و به زير شكنجه رفت، اما از دادن اسم خود خودداري كرد.
در زندان گوهردشت، او مسئول ورزش ‌جمعي بود و آن را به صورت بسيار جالبي اجرا مي‌كرد، به طوري كه همه با شور و نشاط عجيبي در آن شركت مي‌كردند. اين كار او در روحيه زندانيان سياسي بسيار موثر بود، به طوري كه هركس در آن شركت مي‌كرد رژيم به عنوان زنداني مقاوم او را زير فشار قرار مي‌داد. به همين دليل خيلي زود برنامهٌ ورزشش را تعطيل كردند و او را روانه زندان قزل حصار نمودند. از آن جا هم مهشيد را به قبرهاي قزل حصار بردند، جايي كه به آن «قيامت» مي‌گفتند و به قول خودشان مي‌خواستند فشار شب اول قبر را به زندانيان وارد آورند.
با اين كه مدت محكوميت مهشيد رزاقي 3سال بيشتر نبود، او را 8سال نگه‌داشتند و سرانجام در روز 8مرداد 1367، در اولين سري اعدامهاي وحشيانه بعد از عمليات فروغ جاويدان، به جوخهٌ اعدام سپردند. برادر كوچكترش احمد هم كه از فوتباليستهاي خوب شميران بود، اعدام شد. يك برادر ديگرش به نام مهداد (حسن) يازده سال در زندان ماند. يكي از كساني كه تا آخرين لحظه‌هاي زندگي با او بود، دربارهٌ او مي‌گويد «مهشيد رفتاري متين و فوق‌العاده داشت. در زمين بازي نيز يك الگو بود. هميشه سعي مي‌كرد با افرادي كه تجربهٌ زيادي نداشتند، يك تيم تشكيل دهد و آنها را به ورزش كردن وادارد. در همهٌ موارد ثمرهٌ تلاشش را به ديگران مي‌داد. هيچ‌گاه برتريش در زمينهٌ ورزش را به رخ ديگران نمي‌كشيد. به رهبري سازمان علاقهٌ زيادي داشت. در سال 1369 بعد از 11سال اسارت، يكي از دوستان قديمي را كه معتاد شده و به سختي راه مي‌رفت و صدايش به كلي تغيير كرده‌بود، در بين زندانيان عادي ديدم. از پشت سر صدايش كردم. برگشت و مرا نشناخت. پرسيدم اين‌جا چكار مي‌كني؟ چشمانش را گرد كرد و مرا شناخت و گفت تويي؟ و بعد بدون مقدمه پرسيد حسين را كشتند؟ سرم را به علامت تصديق تكان دادم. اشك در چشمانش حلقه زد، گريست و چيزي نتوانست بگويد. فكر مي‌كنم هركس كه او را مي‌شناخت و خبر شهادتش را شنيد، طاقت نياورد و بر خميني لعنت فرستاد».

شكست ناپذيران ـ جواد نصيري

عضو تيم ملي شمشيربازي ايران

جواد نصيري در زمرة قهرمانان ملي ايران است كه به جرم هواداري از سازمان مجاهدين، توسط رژيم خميني در قتل عام سال 1367 در زندان مشهد اعدام شد. جواد عضو تيم ملي شمشيربازي ايران بود. دژخيمان رژيم آخوندي برآن بودند تا با شكنجه هاي وحشيانه و فشار طاقتفرسا بر روي زندانيان، آنها را درهم شكسته و به تسليم وادارند. اين فشار به ويژه بر روي قهرمانان ملي و چهره هاي شناخته شده بيشتر بود، چرا كه رژيم فكر مي كرد با تسليم كردن آنان بقيه زندانيها راحتتر تسليم خواهند شد. اما قهرمانان دلير ايران زمين، با مقاومت و ايستادگي در برابر دژخيم و ايثار جان خود، طلسم قدر قدرتي رژيم آخوندي را درهم شكستند و او را به حضيض ذلت و خواري كشاندند.

ادامه مطلب

جواد در زمره زندانيان قهرماني بود كه در زندان مشهد، دليرانه در برابر شكنجه‌ها و فشارهاي دژخيمان خميني مقاومت كرد و حسرت تسليم شدن را بر دل جلادان وي باقي گذاشت.

جواد نصيري از سال 58 به مجاهدين پيوست. او در سال 60 دستگير و ابتدا به 5 سال زندان محكوم شد، ولي رژيم با پايان محكوميت او را آزاد نكرد و او را در جريان قتل عام زندانيان سياسي در مشهد اعدام كرد. جواد هميشه بشاش و خندرو بود. درهر جمعي وارد مي شد فضا را عوض مي‌كرد. به علت همين روحيه بشاش و مقاوم بود كه هميشه در انفرادي بود. به طوري‌كه از سال 62 تا 66 در قرنطينه بود و به انفرادي هم فرستاده مي شد. او هنگام شهادت تنها 28 سال داشت، دانشجوي دانشكده افسري و صاحب دختري به نام صبرا بود.

در تابستان سال 1367، جلادان رژيم آخوندي زندانيان را سري به سري صدا كرده و براي اعدام مي‌بردند. اولین سری از زندانيان را که ۹ نفر بودند همان فردای پس از بازجویی براي اعدام رفتند. آنها ديگر بازنگشتند.

سری دوم را که تعدادشان حداقل به ۱۰۰ نفر می رسید، چند روز بعد برده شدند. هر روز بلندگوها شروع مي‌كردند به خواندن اسامی و زندانيان را براي اعدام مي‌بردند. بندها تقریبا خالی شده بود. یک هفته بعد سومین سری را بردند. در این سری، تمام هواداران مجاهدین را از بند ۲ بردند و اعدام كردند. جلادان تنها يك سؤال مي‌كردند: هوادار کدام جریان هستي؟ اگر کسی می گفت مجاهدین یا سازمان، اعدام می‌شد. يعني تنها با گفتن يك كلمه اعدام مي‌شدند. اغلب آنها دوران حبس خود را گذرانده بودند. تعدادی از مجاهدين هم بودند که عفو خورده بودند و چند ماهی از زندان آنها باقی نمانده بود. اما آنها را هم اعدام كردند. 

پس از قتل عام، به هیچ کس از خانواده اعدام شدگان اطلاع ندادند. خانواده ها هفته ها و ماهها پشت در زندان، دادستانی و اطلاعات چشم به انتظار اعضاي خانواده خود بودند. تا ماهها به خانواده ها می گفتند بچه ها را "اعزام" کردیم. به هیچ‌کس محل دفن شهيدان را اطلاع ندادند. پدر مجاهد شهيد، بهرام پرنده به دادستانی رفته بود و گفته بود اگر نگوئید که بهرام کجاست خودم را خواهم کشت. مغیثی، حاکم شرع، هم به او گفته بود اشکال ندارد، خودت را بکش! او هم از پنجره اتاق دادستانی خودش را به بیرون پرت کرد و درگذشت.

در زندان مشهد، بيش از 90درصد زندانيان سياسي را اعدام كردند. جواد نصيري، قهرمان تيم ملي شمشيربازي ايران، يكي از اين ستارگان بود كه تا آخر بر روي مواضع خود و حمايت از مجاهدين مقاومت كرد و شهيد شد. در ميان انبوه قتل عام شدگان زندان مشهد، چند ورزشكار شهيد ديگر هم وجود داشتند. ابوالفضل صفوي، بازيكن تيم فوتبال ابومسلم خراسان و مجيد اكبريان از ورزشكاران قوچان. او در 17 سالگي توسط مزدوران رژيم دستگير شده و در قتل عام 1367 به جوخه اعدام سپرده شد. ابراهيم عروجي نيز از ورزشكاران قوچان بود كه همانند اكبريان در زندان مشهد به شهادت رسيد.

زيرنويس عكس: مسابقات قهرماني كشور در سال 1358، از چپ به راست: شهيد قهرمان جواد نصيري، دانشجوي دانشكده افسري. محمد شيخ الاسلام، اولين رئيس تربيت بدني ايران بعد از انقلاب كه به نام شاه حسيني بود. احمد اسكندرپور كه در حال حمل كاپ قهرماني كشور است و در آلمان زندگي مي كند. حميد فتحي، مربي تيم ملي شمشيربازي رشته سابر. مسعود شيخ حسيني (هوادار مجاهدين) و اكبر پريزاني.

2 تن از شمشيربازان نيز در ليست شهيدان آمده است. جمشيد احكامي، دانشجو، از شمشيربازان بسيار ارزنده تيم اصفهان. مصطفي گلزاريان، دانشجوي زيست‌شناسي دانشگاه تبريز و عضو تيم شمشيربازي تبريز كه اين دو عزيز توسط رژيم ضدبشري اعدام شدند.

شكست‌ناپذيران ـ حبيب خبيري

عضو و كاپيتان تيم ملي فوتبال ايران

حبيب خبيري، عضو تيم ملي فوتبال ايران در سالهاي 1356 تا 1360، از بزرگترين قهرمانان ورزشي ايران بود كه به افتخار كاپيتاني تيم ملي در سال1358 نائل شد و در اوايل سالهاي سياه حاكميت خميني در دفاع از آرمان آزادي و حراست از شرف و حيثيت مردم ايران در برابر رژيم خونخوار آخوندي قد برافراشت و سرانجام در خرداد‌ماه سال1363، توسط لاجوردي جنايتكار ناجوانمردانه به‌جوخهٌ اعدام سپرده شد.

ادامه مطلب

حبيب، در بازي برگشت تيم ملي فوتبال ايران با تيم ملي شوروي در تهران در سال 1358، به كاپيتاني تيم ملي فوتبال ايران رسيد. حبيب خبيري خيلي جوان بود كه به عضويت تيم بزرگ هما درآمد. به‌رغم قد كوتاه، هيكلي قدرتمند و سرعت و قدرتي فراوان داشت. به‌زودي او جاي خود را در تيم بزرگسال هما باز كرد و در رديف بازيكنان ثابت تيم قرار گرفت. حبيب روند پيشرفتهاي خود را در زمينهٌ فوتبال خيلي سريع طي كرد. بازيهاي درخشانش در سالهاي 1355 تا 1357 وي را به‌‌عضويت تيم ملي جوانان، تيم اميد و سرانجام تيم ملي ايران رساند. به‌عقيدهٌ بسياري از كارشناسان فوتبال ايران، حبيب خبيري يكي از بهترين بازيكنان تيم ملي فوتبال در دههٌ 50 و از بهترين بازيكنان آسيا قبل از شهادتش بود و شايد بتوان گفت او در رديف سه‌بازيكن بزرگ و نابغهٌ فوتبال ايران قرار داشت. حبيب بازيكني بسيار متواضع، خوشقلب، پرروحيه و با‌نشاط بود. خودش، در واپسين لحظهٌ حياتش، اين حقيقت را به‌لاجوردي جلاد گفته بود كه «هركسي مي‌داند كه حبيب بدون لبخند زنده نيست». در تمام سالهايي كه بازي ميكرد حتي يك‌بار شكايت از او ديده نشد. بسيار صبور، پرحوصله و اهل تلاش بي‌وقفه براي حل نقطه‌ضعفهاي خودش و تيم بود. به‌جرأت مي‌توان گفت كه او از نظر خصيصه‌هاي عالي انساني در ورزش ايران بي‌نظير بود و كمتر شائبه‌يي از آلودگيهاي جاري فرهنگي و اجتماعي با خود داشت. به همين دليل بود كه او زبانزد خاص و عام و دردانهٌ شيرين فوتبال ايران بود. پيوستن حبيب خبيري به‌مجاهدين، همانند بسياري از ورزشكاران ديگر، به‌مباني ايدئولوژيك، خط مشي سياسي و آرمانهاي ملي و مردمي اين سازمان برميگردد.
پيش از انقلاب نيز حبيب كمابيش با‌ شهيد محمد (نادر) صفري‌لنگرودي، كه برادرش نعيم، در تيم هما بازي مي‌كرد، آشنا شده و تحت تأثير او قرار گرفته بود. دست بر‌قضا دومين باري كه حبيب در تيم بزرگسال هما بازي مي‌كرد، با مسابقه تيم هما با پرسپوليس در ورزشگاه آزادي مصادف بود. در همين زمان ساواك شاه، محمد صفري‌لنگرودي را، كه با اخذ درجهٌ ممتاز دكتراي شيمي از دانشگاه ساسكس انگلستان به ايران بازگشته بود، به‌جرم فعاليت در سازمان مجاهدين به‌جوخهٌ اعدام سپرد. بازيكنان هما هنگام ورود به‌زمين بازي در ورزشگاه آزادي، نعيم صفري، برادر محمد را كاپيتان تيم خود گذاشتند و بر بازوهايشان نوار سياه نصب كردند و براي بزرگداشت شهادت محمد صفري‌لنگرودي يك دقيقه در ميدان سكوت كردند. حبيب با اين‌كه بسيار جوان بود، با شور و علاقهٌ زيادي در اين حركت شركت كرد. اعدام حبيب قهرمان به‌دست رژيم خميني ضربهٌ سنگيني بر جامعهٌ ورزشي ايران وارد كرد. جنايتي را كه رژيم مرتكب شد، آن‌چنان سنگين بود كه سردمداران رژيم آخوندي تاكنون، به ندرت از آن صحبت كرده و در روزنامه‌هاي خود ذكري از آن به‌ميان آورده اند.
اولين واكنش بعد از اعلام خبر اعدام حبيب خبيري در ايران بهت و حيرت در جامعه ورزشي ايران بود. هيچ‌كس باور نمي‌كرد كه رژيم آخوندي بهترين و برجسته‌ترين قهرمان ملي ايران را اين‌چنين بي‌رحمانه به‌جوخهٌ تيرباران بسپارد. اما بهت و حيرت اوليه، پس از مدتي جاي خود را به‌خشم و عصيان و تنفر از رژيم ضدبشري داد و شهادت حبيب مانند داغ ننگي بر‌پيشاني اين رژيم باقي ماند. با شهادت حبيب مرز سرخ ميان جامعهٌ ورزش ايران و رژيم خونخوار آخوندي روزبه‌روز عميقتر شد و هر فصل و هر هفته مردم ايران شاهد تبلور آن در ورزشگاههاي سراسر ايران شدند. بعد از شهادت حبيب خبيري، قهرمانان و پهلوانان بسياري به ميدان مبارزه شتافتند و دلاورانه براي آزادي خلق و ميهن اسيرشان به‌جنگ با‌رژيم پليد آخوندي پرداختند. از ميان انبوه اين دلاوران مي‌توان از جمله از صمد منتظري، قهرمان وزنه‌برداري ايران و آسيا؛ وحيد شكري‌پور، عضو تيم ملي فوتبال جوانان ايران؛ خزعل زماني، پهلوان دلير و محبوب ايلام و حبيب هاشمي‌خواه، قهرمان دلاور همدان و از برجسته‌ترين داوران مسابقات كشتي قهرماني كشور در سال1368 و بسياري از ورزشكاران و قهرمانان ديگر نام برد كه با شوري وصف‌ناپذير به‌دفاع از حيثيت و شرف مردم ايران برخاستند و سنت سرخي را كه در ورزش ايران با شهادت جهان‌پهلوان تختي و حبيب خبيري آغاز شده بود تداوم بخشيدند. بدون شك در فرداي پيروزي، تأثير دلاوري و جانبازي حبيب و ساير همرزمانش، كه پرچم مقاومت و آزادي را در ورزش ايران جاودانه ساختند، بيش از پيش شناخته خواهد شد و مردم ايران و جامعه ورزشي، پس از سرنگوني رژيم قرون‌وسطايي و جنايتكار آخوندي، لبخند زيباي حبيب را بار‌ديگر در چهرهٌ جوانان سرفراز ايران در ميدانهاي ورزشي داخلي و بين‌المللي شكوفا خواهند ديد.

شكست ناپذيران ـ شهلا شهدوست

قهرمان تيم ملي تنيس روي ميز زنان ايران

شهلا شهدوست، عضو تيم ملي تنيس روي ميز زنان ايران و دانشجوی رشته حقوق دانشگاه تهران، در سال 1360 به دست دژخيمان رژیم جمهوری اسلامی تنها به دلیل هواداري و ايمان به آرمانهاي سازمان مجاهدين خلق ايران اعدام شد. او كه از اعضاي تيم پينگ پنگ اصفهان و باشگاه ايراناي تهران بود، يكي ديگر از ستارگان ورزش ايران بود كه به دست رژيم خونخوار آخوندي پرپر شد.

ادامه مطلب

از قهرمان سرفراز ايران زمين تنها چند عكس و چند جمله براي ما به يادگار مانده است. باشد روزي كه شب تيره آخوندها در كشور عزيزمان به پايان رسيده باشد و تصوير شهلاي قهرمان برآسمان ميهن بدرخشد.

 مسابقات تنیس روی میز -قهرمانی کشور در تبریز 1356

دوازده بازیکن برتر مسابقات کشور 

از چپ به راست نیلوفر مهاجری تهران (قهرمان انفرادی 56 ) ،فریبا وزیری (از تهران -عضو تیم ملی جوانان کشور و شرکت کننده در مسابقات بین المللی در ترکیه 1357،فروغ منقاد (شیراز )، طاهره سوقادی (شیراز)، رضوان علایی بازیکن تیم ملی از تهران و هما صدر ارحامی (اصفهان )، ردیف پایین از چپ به راست سعیده دریساوی (خوزستان )، مریم خمسه (خراسان )، فریبا قوام زاده (خراسان)، سیما لیموچی (خوزستان)، بابازاده (گیلان )، زنده یاد شهلا شهدوست (اصفهان ) *** یادش گرامی باد -شهلا شهدوست دانشجوی حقوق دانشگاه تهران در سال 1360 به جرم دگر اندیشی (مجاهد خلق ) توسط رژیم جمهوری اسلامی اعدام شد

شكست ناپذيران ـ هوشنگ منتظرالظهور

عضو تيم ملي كشتي فرنگي ايران در بازيهاي المپيك 1976 مونترآل

هوشنگ منتظرالظهور، قهرمان كشتي فرنگي ايران در وزن 82‌كيلوگرم و عضو تيم ملي كشتي فرنگي ايران در بازيهاي المپيك 1976مونترآل كانادا، در روز 11‌مهر سال‌1360 توسط دژخيمان خميني خون‌آشام به‌جوخهٌ اعدام سپرده شد و به‌خيل شهيدان راه آزادي و رهايي ايران پيوست.

ادامه مطلب

هــوشــنــگ، در سال‌1332در خانواده‌يي متوسط در تهران متولد شد. خانوادهٌ او از اهالي سدهٌ اصفهان (همايونشهر) بودند، اما، پدرش در تهران، به باغباني و كارگري در شهرداري اشتغال داشت. در سال49، هنگامي كه پدرش بازنشسته شد، هوشنگ همراه خانوداه‌اش به‌اصفهان رفت و در آن‌جا ديپلم متوسطهٌ خود را در رشتهٌ طبيعي گرفت و در كنكور سراسري در رشتهٌ زبان آلماني در دانشگاه تهران پذيرفته شد. هوشنگ براي آن‌كه مخارج تحصيلات خود را تأمين كند، روزها به‌دانشگاه مي‌رفــت و شــــبـــها به‌كار تاكســــيراني مي‌پــــرداخــت، از‌جمله به دليل همين مشكلات مالي بود كه او تحصيلاتش را در دانشگاه تهران ناتمام گذاشت و به اصفهان بازگشت.

در ســــــــــــال‌‌‌1352، منتظرالظـــهور در دانشـــگاه اصفهان در رشتهٌ تاريخ و علوم تربيتي پذيرفته شد. در همين زمان او در مسابقات كشتي فرنگي به‌مقام قهرماني ايران رسيد و مدتي بعد، در وزن 82كيلوگرم، به‌همراه تيم ملي ايران در بازيهاي المپيك 1976مونترآل شركت كرد. منتظرالظهور يك‌سال بعد در مسابقات قهـــرماني دانشجويان جهان در صوفيهٌ بلغارستان شركت كرد.

پس‌از بازگشت از صوفيه به سربازي رفت. اين ايام مصادف بود با اوجگيري تظاهرات مردم در‌جريان قيام ضد‌سلطنتي و هوشنگ كه افسر وظيفه در سپاه‌دانش بود، با‌لباس و درجهٌ نظامي در شبهايي كه حكومت نظامي برقرار بود، مجروحان و افراد تحت تعقيب را نجات مي‌داد و جا‌به‌جا مي‌كرد. پس‌از سرنگوني رژيم شاه، هوشنگ منتظرالظهور، به‌عنوان مربي ورزش در دانشگاه اصفهان مشغول به‌كار شد. به‌دليل محبوبيتي كه بين دانشجويان داشت و صلاحيتهايي كه از خود نشان داد، به‌عنوان مديركل تربيت‌بدني دانشگاه اصفهان انتخاب شد. در اين سمت او هميشه يار‌و‌ياور ورزشكاران و دانشجويان بود. يكي از قهرمانان كشتي ايران و از ياران منتظرالظهور، در اين‌باره مي‌گويد «يك روز تيم فوتبال دانشگاه اصفهان در زمين فوتبال دانشگاه مشغول تمرين بود. در دوراني كه رژيم به‌بهانه انقلاب فرهنگي، دانشگاه را تعطيل كرده بود و آن‌جا را در‌اختيار بسيج جنگ ضد‌ميهني قرار داده بود، زهرايي، معاون وقت دانشگاه اصفهان، تعدادي از زنان پاسداران و خانواده‌هاي عوامل رژيم را به‌سالن غذاخوري دانشگاه آورده بود تا براي جبهه‌هاي جنگ بافندگي و خياطي كنند. او به‌محض ديدن تمرين فوتباليستها، به‌زمين فوتبال مي‌آيد و خطاب به بازيكنان شروع به فحاشي مي‌كند. ورزشكاران كه به‌شدت از برخوردهاي او ناراحت شده بودند، او را گرفته و به‌محل تربيت‌بدني دانشگاه، نزد منتظرالظهور مي‌آورند و به‌ او مي‌گويند "اگر راست مي‌گويي الان فحش بده! زهرايي مزدور، با‌بيشرمي شروع به‌فحش دادن به‌فوتباليستها مي‌كند. هوشنگ كه وقاحت معاون دانشگاه را مي‌بيند، بدون توجه به‌خطرات جاني و شغلي كه اين كار برايش داشت، به‌دهان آن مزدور مي‌كوبد و وي را نقش بر‌زمين مي‌كند. بعد‌از آن بود كه هوشـــنگ به‌مدت يك‌ماه‌و‌نيم منتظر خدمت شد». منتـــظرالظـــهور در تاريــخ 22مـــرداد60، در مســـابقــات قهرماني كشور در يزد، در وزن 90‌كيلوگرم به‌مقام قهرماني ايران رسيد.

در همين زمان بود كه به‌دليل فعاليتهاي سياسيش مورد تعقيب مزدوران سپاه پاسداران قرار گرفت و سرانجام در نيمه‌شب 24مرداد سال60، پاسداران به‌خانهٌ او ريختند و او را به‌زندان سپاه اصفهان، كه محل سابق ساواك شاه در خيابان كمال‌الدين اسماعيل بود، منتقل ‌كردند. پهلوان سرفراز تيم ملي، ســـرانجــــام پـــس‌از 50روز شكنـــجه‌هــاي قرون‌وســـطايي دژخيمان خميني، در سحرگاه 11مهر سال1360، قهرمانانه به‌شهادت رسيد. جلادان خميني كه از توان جسمي و گردنفرازي هوشنگ و همرزم قهرمانش، مجاهد شهيد احمد شاطرزاده، قهرمان كشتي آموزشگاههاي اصفهان، در وحشت بودند، برخلاف معمول كه زندانيان سياسي را براي تيرباران به‌باغ ابريشم مي‌بردند، هوشنگ و احمد را در داخل زندان اصفهان به‌خاك و خون كشيدند و به‌شهادت رساندند. يكي از كساني كه در واپسين شب زندگي هوشنگ در كنار وي بوده خاطرهٌ خود را از اين پهلوان دلاور چنين تعريف مي‌كند: «شب آخر با هوشنگ بوديم. مي‌دانست كه فردا صبح اعدامش مي‌كنند. با آرامش گفت افتخار مي‌كنم كه سينه‌ام را گلوله‌هايي بشكافد كه نام ارتجاع بر روي آنان نوشته شده» بعد به‌سنت پهلوانان و سرداران گذشتهٌ ايران گفت: «فردا، وقتي كه اولين گلوله به سينه‌ام خورد، خونم را بر چهره‌ام خواهم زد تا پس از مرگ اگر زرد‌رو شده باشم، فكر نكنند از ترس بوده». به‌اين ترتيب مجاهد شهيد هوشنگ منتظرالظهور، از سكوي قهرماني كشتي به‌سكوي سرفرازي و شرف خلق پرواز كرد.

شكست ناپذيران ـ حميد عترتي (علاء كوشالي)

بازيكن تيمهاي فوتبال دارايي، پرسپوليس و منتخب ايران

آن زمان كه در كلاس پنجم دبستان در مدرسهٌ جاويد لاهيجان توپ زدن را شروع كرد، فكر نمي‌كرد كه سرنوشت برايش چه‌روزهايي را رقم خواهد زد. 3سال بعد به‌عنوان بهترين توپ‌زن دبيرستان عبدالرزاق، سري ميان سرها درآورد و رو به‌سوي آينده‌يي پرفراز و نشيب، زمينهاي سبز گيلان را پشت‌سر گذاشت.

ادامه مطلب

حميد عترتي ـ‌يا در‌اصل علاء‌الدين عترتي كوشالي‌ـ در‌سال 1332 در شهر لاهيجان متولد شد. از همان كودكي در كوچه شروع به بازي با توپ گرد كرد. با اين كه سن و سال كم و جثه‌يي لاغر داشت، اما رفتار و حركاتش مانند بزرگها بود. هنگامي كه 13‌ــ‌14ساله بود خودش يك تيم فوتبال درست كرد و با تلاش و كوشش زيادي به تمرين پرداخت.

حميد دركنار فوتبال يك سرگرمي ديگر هم داشت، سرگرمي‌يي كه سرانجام او را از بازي مورد علاقه‌اش جدا كرد و او را به‌سوي دنيايي بيكران و آينده‌يي ديگر كشاند. حميد ساعتها از وقتش را صرف گردش در خيابانهاي لاهيجان و آشنايي با دردها و رنجهاي مردم مي‌كرد. به‌زودي با اكثر اقشار زحمتكش شهر آشنا شد و اين دوستي تا آخرين لحظه‌هاي حياتش ادامه يافت.

سالهاي دانشكدهٌ ورزش

بعد از گرفتن ديپلم براي ادامهٌ تحصيل به‌تهران آمد و وارد دانشكدهٌ ورزش شد. او در همين زمان به‌عضويت تيم فوتبال باشگاه دارايي درآمد و مدتي براي اين تيم توپ زد. 

سالهاي درس در دانشكدهٌ ورزش، سالهاي آشنايي با سركوب و شكنجه و اعدام دانشجويان، روشنفكران و انقلابيون توسط رژيم شاه بود. آن ويژگي انساني و احساس لطيف، كه او را به سمت روح آزاديخواهي و جوانمردي در ورزش كشيده بود، در دوران دانشكدهٌ ورزش كم‌كم تعميق و گسترش يافت و قهرمان جوان پا در راه مبارزه و دفاع از حقوق مردم ستمديدهٌ ايران دربرابر ظلم و ستم رژيم گذاشت. عترتي در تهران مدتي هم به عضويت تيم پرسپوليس درآمد، اما بعد از مدت كوتاهي آن‌تيم را ترك كرد و به لاهيجان برگشت و به تيم ملوان پيوست. 

بعد‌از تيم ملوان، عترتي به باشگاه سپيدرود رشت رفت و در همين سالها به‌همراه تيم منتخب ايران در جام ميلز هندوستان شركت كرد.

هنگامي كه از سفر هندوستان بازگشت، به فعاليتهاي سياسي خود افزود. چرخش توپ گرد در زير حاكميت ساواك شاه ديگر او را ارضا نمي‌كرد. در اين دوران اكثر وقت خود را به زندگي در‌ميان مردم مي‌گذراند. با كارگران كوره‌پزخانهٌ لاهيجان رابطه‌يي متواضعانه و صميمي داشت. با آنها مي‌نشست و برمي‌خاست، بحث و گفتگو مي‌كرد و شبها تا دير هنگام با آنان سر مي‌كرد و سپس به خانه مي‌آمد.

سال 1357، سال تلاش و درخشش حميد عترتي در خطهٌ گيلان بود. او به همه‌جا مي‌رفت و همه را تشويق به مبارزه عليه رژيم شاه مي‌كرد. ساواك هم خانه به‌خانه دنبال او بود. يكبار خواهرش به او گفته بود: «علا‌جان، ساواك گفته كه تو را مي‌گيرد. تو همه‌چيز داري، تحصيل كرده‌اي و قهرمان هم هستي. چرا كار سياسي مي‌كني؟» حميد نگاهي كرده و با‌خنده گفته بود: «ما مگر چند‌سال عمر مي‌كنيم كه آن را زير حاكميت ظلم و ستم بگذرانيم».

براي فتح جام آزادي

پس‌از پيروزي انقلاب 22بهمن، حميد كه از محبوبيت زيادي دربين مردم گيلان برخوردار شده بود، براي مدتي در شوراي شهر لاهيجان مسئول شد و در دوران كوتاه عضويتش در شوراي شهر، كمكها و خدمات ارزنده‌يي به مردم لاهيجان كرد. به همين دليل هنگام كانديداتوري وي براي انتخابات مجلس از‌جانب سازمان مجاهدين، استقبال زيادي توسط مردم از او شد.

دوران آزادي از ظلم و ستم رژيم شاه و ساواكش ديري نپاييد.پرندهٌ آزادي كه چند صباحي در آسمان ميهن محبوبش به پرواز درآمده بود، پر كشيدو رفت و ديو ديكتاتوري و خفقان و اعدام، اين‌بار مهيب‌تر از پيش، از جماران به آسمان ايران سر كشيد.

حميد كه اينك به علا كوشالي معروف شده بود، در ارديبهشت سال‌60 با عصمت شريعتي ازدواج كرد، اما دوران داماديش را در آتش و خون گذراند. او كه در طول دوران كوتاه زندگيش، چه در ميدانهاي ورزش و چه در صحنهٌ سياسي و اجتماعي، هميشه در كنار مردم بود، نمي‌توانست در نبرد آزادي با ارتجاع مذهبي بي‌طرف بماند. حميد و همسرش قاطعانه ، براي دفاع از آزادي و حمايت از مردم بيگناه ايران، پاي به ميدان مبارزه با خميني پليد و آخوندهاي خونريز نهادند و براي احقاق حقوق آنها از هيچ كوششي فروگذار نكردند.

حميد كه در لاهيجان و تهران به‌علت شناخته شدگيش امكان فعاليت نداشت، بعد‌از 30خرداد 1360 به مشهد منتقل شد. اما در آن‌جا توسط پاسداران دستگير شد و به زير شكنجه رفت. 4ماه به‌طور مداوم زير شكنجه بود. آخوندها كه از محبوبيت و شهرت او اطلاع داشتند، مي‌ترسيدند او را اعدام كنند. بعد تصميم گرفتند كه او را در‌هم شكسته و وادار به تسليم نمايند. روزي كمال، برادر كوچك 16ساله‌اش، را پيش او بردند و تهديد كردند كه اگر دست از حمايت مسعود رجوي برندارد، او را اعدام خواهند كرد. حميد، كمال را بغل كرد و بوسيد و زير گوشش چيزي گفت و از يكديگر خداحافظي كردند. دژخيمان دقايقي بعد كمال را اعدام كردند.

تلاش آخوندهاي خونخوار بي‌فايده بود. عترتي از نسل پورياي ولي و تختي بود و به اين سادگيها از ميدان به‌در نمي‌رفت. هادي غفاري و موسوي تبريزي براي محاكمهٌ علا به لاهيجان رفتند و علا براي مادرش، كه پس‌از مرگ پدرش سرپرستي خانواده را به‌عهده داشت، نوشت: «اينها مسلمان نيستند. من سينه‌ام را آماج گلوله خواهم كرد. ممكن است كه مال، زندگي، بچه‌ها و همه‌چيزت را از دست بدهي، اگر دستگير شدي رجوي را فراموش نكن».

خميني سرانجام فرمان قتل او را صادر كرد. حميد خم به ابرو نياورد و فرمان پيرمرد لعنتي را به هيچ انگاشت، چرا كه از اول هم مي‌دانست براي آزادي و رهايي مردم بايد چنين بهايي بپردازد.

پاسداران ابتدا تيري به‌پايش زدند و مدتي به همان ‌حال رهايش كردند. پس‌از چندي با ماشين او را به جنگلي بردند و وقتي ديدند زنده است، تيري به ميان دوپايش زدند تا او را زجركش ‌كنند. سپس يكي از پاسداران يك گلولهٌ ديگر به او شليك كرد و بعد دست و پايش را بستند و در كيسه‌يي پيچيدند و به پزشك قانوني بردند. در آن‌جا پزشك، وحشت‌زده اعتراض كرد كه «اين جسد هنوز تكان مي‌خورد!» سرانجام، ساعاتي بعد، حميد آرام گرفت و پرواز بزرگ زندگيش را انجام داد. صبح روز هفتم ديماه، 1360 پاسداران پيكر غرقه به خونش را، در حالي‌كه لبخندي بر لب داشت، تحويل خانواده‌اش دادند.

«هرگز هيچ ورزشكاري در حد او آوازه نيافت»

ارنستو چه‌گوارا: «من فقط در روز مرگم ورزش را ترك خواهم كرد!»

روزنامه ورزشي اكيپ
اكتبر 1995
در آرژانتين همه به‌دنبال توپ گرد مي‌دويدند، اما او از همان كودكي راگبي را انتخاب نمود. در همه‌چيز با ديگران متفاوت بود. يك روز براي ديدن مسابقهٌ او به استاديوم رفته بودم. هوا باراني و سرد بود. در يك لحظه توپ به او رسيد، اما از هر طرف در محاصره بود.‌ ناگهان در ميان جمع با يك شوت توپ را به جلو فرستاد و خود با تمام توان به دنبالش روان گشت. زماني كه نزديك بود توپ را بگيرد از شدت فشار، نقش زمين گرديد و ديگر بلند نشد. بيماري هميشگي او يك‌بار ديگر به سراغش آمده بود.

ادامه مطلب

وقتي در منزل، در تختخوابش به هوش آمد،‌ من،‌به همراه پدر و مادرمان،‌ در كنار بالينش بوديم. ‌دكتر به‌طور مفصل دربارهٌ او با پدرم صحبت كرده بود. «او ديگر نبايد ورزش كند!» پدرم موضوع را با او در ميان گذاشت. مانند هميشه سكوتي سنگين كرد و بعد با حرارت به سخن‌گفتن پرداخت: «من فقط در روز مرگم ورزش را ترك خواهم كرد!»
خاطرات را آناماريا نقل مي‌كند؛ آن برادر كه مي‌خواست تا زمان مرگ به ورزش ادامه دهد، كسي نبود جز «ارنستو چه‌گوارا»، بت بزرگ همهٌ‌انقلابيون دنيا، كه نام و آوازه‌اش جهاني شد. بزرگتر از هر ستاره‌يي در ميدان ورزش و اشتهاري كه تا اقصي نقاط جهان پر كشيد. هرگز هيچ ورزشكاري در حد او آوازه نيافت. تيراژ پوسترهايي كه از او به‌چاپ رسيد و به فروش رفت،‌قابل ارزيابي به عدد نيست.
او به همان اندازه داوطلبانه توپ راگبي را در دست گرفت كه داوطلبانه به‌همراه چريكهاي كوبايي وارد مبارزه شد. شجاعتش باعث شده بود كه به او لقب «چريك قهرمان» بدهند. تكيه‌كلام او اين بود: «واقع‌بين باشيم و غيرممكن را ممكن كنيم».
پخش خبر حال و هواي ورزشكاري «چه» به امروز برنمي‌گردد. سالها پيش، در سال1973،‌هانري گارسيا، رئيس هيأت تحريريهٌ روزنامهٌ‌ ورزشي اكيپ،‌در نوشتهٌ به‌يادماندني خود به‌نام «تاريخ راگبي»،‌اين نكته را عنوان كرده بود.
چه‌گوارا نه‌تنها بازي مي‌كرد، بلكه مطالب ورزشي نيز مي‌نوشت. مقالات ورزشي او، كه زير آنها را «چانگ ـ‌‌‌چونگ» امضا مي‌كرد، در مجلهٌ راگبي به نام «تكل» انتشار مي‌يافت. اين مجله را پدرش بنيانگذاري كرده بود. بيماري آسم، كوچكترين تأثيري در تمرينها و ارادهٌ او نداشت. هميشه خودش را از نظر بدني پرورش مي‌داد. با برادرش،‌روبرتو، تنيس بازي مي‌كرد. به‌قول پدرش: «ارنستو چه‌گوارا لينچ، "چه" موفق شده بود به يمن ورزش، بيماري را خنثي سازد و حتي موفق شده بود در شنا و گلف به اندازهٌ راگبي پيشرفت داشته باشد».
يك كپسول «ونتولين» هميشه همراهش بود. غش‌كردنها و حالتهاي خفگي اش تماشايي بودند. پدر و مادرش او را مجبور ‌كردند كه راگبي را ترك كند. به‌ناچار او مخفيانه با يك باشگاه دست ‌دوم به‌نام «آتالاي»، قرارداد امضا كرد. در مدت تحصيلات دانشگاهي در رشتهٌ پزشكي در بوئنوس‌آيرس، ارنستو در رشته‌هاي راگبي، ‌فوتبال، شنا، شطرنج،‌ پرش با نيزه از اعضاي تيم دانشگاه بود.‌چهره‌يي كه از خود نشان مي‌داد، سيماي ورزشكاري بود كه براي حفظ تعادل خود روي ديوارهٌ يك پل در ارتفاع 40متري يك گودال، دچار ترس نمي‌شود. پدرش مي‌گفت: «راگبي به او كمك كرد تا دشوارترين لحظه‌ها و سخت‌ترين نبردها را در سيرامايسترا از سر بگذراند».
علاقه‌اش به ورزش بيس‌بال بعد از پيروزي انقلاب در كوبا در سال1959، بارز شد. او در مسابقات شركت مي‌كرد و بازي خوبي ارائه مي‌داد. چنان‌چه گفتهٌ كارشناسان حرفه‌يي اين ورزش را باور داشته باشيم،«وقتي او توپ را دريافت مي‌كرد، نمي‌گذاشت از دستش دربرود. در اين ورزش او بسيار بااستعداد و ماهر بود». علاقه به بيس‌بال باعث نگرديد كه در كوبا ماندني شود. علاقه به ورزش براي او راهي بود جهت رسيدن به رؤياهاي دور و درازش. اكنون سر از بوليوي درآورده بود. به همراه ياراني جديد، همرزماني… ‌ورزشكار!
بالاخره 28سال پيش به عهدش وفا كرد و «ورزش را با مرگش كنار گذاشت». در 9اكتبر سال1967 در بوليوي او را اسير كردند و سپس به‌شهادت رساندند.

ورزش و آزادي

«بارسلون سمبل آزادي مردم كاتالان»

در دوران جهان تك قطبي، جهان ارزشهاي فروريخته و قلب شدة انساني، آخوندها و حاميان بين‌المللي آنها، در رسانه‌هاي ايران و رسانه‌هايي هم‌چون بي‌بي‌سي و صداي آمريكا و راديو فردا، براي ملت ايران و فرزندان دلير و ورزشكاران و ورزشدوستان آن نسخه مي‌پيچند و آنها را از قيام و تغيير رژيم در ايران برحذر مي‌دارند.

ادامه مطلب

تلاشهاي ملايان براين است كه با صرف هزينه‌هاي گزاف از ثروت مردم ايران و گماردن سرداران جنايتكار بر اركان ورزش كشور، ابتدا نسل جوان را از موضوع و جوهره اصلي ورزش به دور سازند و سپس چنگالهاي خونين و آهنين خود را در تمام تاروپود ورزش ما وارد كنند و چند روزي به عمر ننگين خود بيفزايند. اين چنين است كه در ميان ناباوري همه، جنايتكاران و اوباشاني هم چون رويانيان، فتح الله زاده، ملاحي و… در رأس باشگاههاي بزرگ ايران ظاهر مي‌شوند و رذالت و واپسگرايي در ورزش ايران به اوج خود مي‌رسد.
در كتاب «شكست‌ناپذيران» به‌مواردي از همگرايي ورزش و آزادي اشاره شده است. از سمبلهاي تاريخي همانند ارنستو چه‌گوارا، انقلابي بزرگ آمريكاي لاتين، تا جهان پهلوان تختي، قهرمان اسطوره‌يي ايران و ساير قهرمانان شهيد راه آزادي در ايران.
تاريخچه باشگاه بارسلون، يكي از بزرگترين تيمهاي تاريخ فوتبال جهان نيز گواه همين حقيقت است:

منبع: ويكي پديا
پيدايش باشگاه بارسلون در سال 1899 و تحولات آن در دوران پيش از جنگ داخلي اين كشور (1900-1936) و هم چنين در دوران ديكتاتوري فرانكو (1939-1975)، در بستري از مبارزه اجتماعي مردم اسپانيا براي آزادي و دموكراسي شكل گرفته است.
بارسلون، تقريبا بلافاصله پس از تأسيس، نماينده مردم سرزمينهاي كاتالان شد كه همواره تحت ستم نظام مركزي قرار داشتند. كاتالانها در باشگاه بارسلون مكاني يافتند تا در ابعاد هزاران و ميليونها نفر گرد هم آيند و هويت و كاراكتر ملي خود را باز يابند و از اين پس مبارزه خود با رژيم ديكتاتوري اسپانيا را آغاز نمايند.
مردم كاتالان تأسيس باشگاه رئال مادريد در سال 1901 را واكنش دولت مركزي در برابر محبوبيت باشگاهشان يعني بارسلون مي دانستند. رئال در ابتدا رويال نام داشت كه به عنوان سلطنتي شناخته مي‌شد و نامي بود كه شاه آلفونسو سيزدهم براي اين تيم برگزيده بود.
در 14 ژوئن 1925، تماشاگران بارسلون در ورزشگاه اين تيم، سرود سلطنتي در دوران ديكتاتوري ريورا را به مسخره گرفتند. رژيم ريورا ورزشگاه بارسا را به مدت شش ماه تعطيل كرد و در آن را بست و خوآن گامپر، رئيس باشگاه بارسلون را از رياست بركنار كرد. بارسلون در سال 1928 جام قهرماني فوتبال اسپانيا را برد و در همين سال شاعر معروف اسپانيا، رافائل آلبرتي، در وصف قهرمانيهاي فرانتس پلاتكو، دروازه بان بارسا، اشعار زيبايي سرود كه در هنگام جشن پيروزي براي تماشاگران خوانده شد.
خوآن گامپر، دو سال بعد، به علت مشكلات مالي و فشارهايي كه رژيم ديكتاتوري بر او روا داشت، دست به خودكشي زد.
يك ماه پس از شروع جنگ داخلي در اسپانيا در سال 1936، چند بازيكن بارسلونا، به همراه چند بازيكن آتلتيكو بيلبائو، نامشان در زمره رزمندگان آزادي كه در قيام مردم اسپانيا عليه ديكتاتوري جنگيدند، اعلام شد. در 6 اوت همين سال سربازان فالانژيست، جوزف سونيول، رئيس باشگاه بارسلون، را، كه نماينده حزب سياسي طرفدار استقلال بود، در نزديكي گواداراما ترور كردند. مردم كاتالان از او به نام شهيد بارسلون نام بردند و قتل وي يك نقطه عطف در تاريخ بارسلون به حساب مي آيد.
بارسلون در تابستان 1937 ميهمان مكزيك و آمريكا بود كه به عنوان نماينده جمهوري دوم اسپانيا از آن استقبال كردند. نيمي از بازيكنان بارسا در اين تور، به مكزيك و فرانسه پناهنده شدند.
در 16 مارس 1938، بارسلون به زير بمباران نيروي هوايي ايتالياي فاشيست رفت و 3000 نفر در آن كشته شدند. بمباران دفاتر باشگاه بارسلون را نابود كرد. چند ماه بعد، كاتالونيا تحت اشغال فاشيستها قرار گرفت و بارسلون با محدوديتها و جريمه هاي سنگين مواجه شد. زبان، پرچم و ساير علائم كاتالان ممنوع شد و باشگاه از استفاده از نامهاي غيراسپانيايي محروم گشت.
در سال 1943، بارسلون در مسابقات نيمه نهايي در برابر رئال مادريد قرار گرفت. بارسلون بازي رفت را 3 بر صفر پيروز شد. اما قبل از مسابقه برگشت، رئيس سازمان امنيت فرانكو به داخل رختكن بارسلون رفت و آنها را تهديد كرد. رئال بازي را با نتيجه 11 بر يك برد.
در يك روز يكشنبه باراني در سال 1951، تماشاگران بارسا، كه در استاديوم لزكورتس، تيم سانتاندر را دو بر يك شكست داده بود، از استاديوم خارج شدند و به جاي سوار شدن بر ترامواي، با پاي پياده به خانه هاي خود رفتند. اين اقدام در اعتراض به مقامهاي ديكتاتوري فرانكو و در حمايت از اعتصاب مردم در شهر بارسلون، صورت گرفت. به اين ترتيب شهرت بارسلون بسيار بيشتر از استقلال كاتالونيا بالا رفت و تا حد مدافعان آزادي و حقوق مردم اسپانيا شهرت يافت.
در دوران جنگ داخلي اسپانيا بيش از يك ميليون نفر كشته شدند و دو ميليون نفر توسط ديكتاتوري اين كشور به زندانها افتادند. در اين دوران تعداد زيادي از فوتباليستهاي اسپانيا به تبعيد رفتند، بسياري به صف مبارزه عليه فرانكو پيوستند و تعداد پرشماري از آنها شهيد شدند.
در همين دوران اتحاديه فوتبال اسپانيا تحت كنترل نظاميان و افراد وابسته به ديكتاتوري فرانكو قرار گرفت. رئيس اتحاديه فوتبال اسپانيا سرهنگ ترنكاسو بود و ژنرال ماسكاردو، وزير ورزش اسپانيا شد. اين هردو هم چون سردمداران رژيمهاي شاه و خميني، تنها وظيفه خود را منافع دولت و حفظ نظام مي دانستند. ترانكاسو در پنجم ژوييه 1939 با وقاحت اعلام كرد: «امروز بايد به آينده بينديشيم. ورزش براي تفريح نيست، بلكه وسيله‌يي است كه مي‌توانيم جوانان خود را آماده براي جنگ نگه داريم».
ژنرال ماسكاردو هم بر بقاياي توهم ملت اسپانيا و طرفداران باشگاههاي بارسلون و رئال مادريد پايان داد و گفت: «من يك سرباز هستم و از دستورات اطاعت مي‌كنم».
در سال 1937، با شكست جمهوريخواهان، رنگ پيراهن تيم ملي اسپانيا كه سرخ بود تغيير كرد و به رنگ آبي كه رنگ ناسيوناليستها و طرفداران فرانكو بود درآمد. بسياري از بازيكنان باشگاههاي طرفدار جمهوريخواهان، به كشورهاي مكزيك و آرژانتين و ساير كشورها كوچ كردند و بسياري اسير يا كشته شدند.
در دوران ديكتاتوري فرانكو، تمام باشگاهها به زير يوغ سركردگان طرفدار فرانكو رفتند. حتي باشگاه بارسلون كه تمام عيار عليه دولت مركزي و فرانكو بود، با مديري كه توسط فرانكو منصوب شد، اداره مي شد. ماسكاردو، وزير ورزش اسپانيا در سال 1938 اعلام كرد: «همه چيز توسط دولت اداره خواهد شد. ما مديراني را برمصدر فوتبال كشور قرار خواهيم داد كه تصميمات خود را براساس مصالح كشور (منظورش ديكتاتوري فرانكو) بگيرند».
نقش رسانه‌ها در دوران ديكتاتوري فرانكو تعيين كننده بود. رسانه‌هاي دولتي پيروزيهاي اندك تيم ملي اسپانيا را پيروزي فرانكو قلمداد مي‌كردند. در سال 1959، خوزه ساليس، نخست وزير اسپانيا، خطاب به بازيكنان تيم رئال مادريد گفت: شما كارآتر از همه سفيران سياسي ما بوده‌ايد. مردمي كه از ما نفرت داشتند، امروز به شناخت ديگري از ما دست يافته‌اند. من از شما سپاسگزارم كه حصار تنيده به دور اسپانيا را شكستيد». منظور وي تحريم تيم ملي اسپانيا توسط بسياري از كشورهاي جهان بود كه به علت ديكتاتوري فاشيستي فرانكو حاضر به مسابقه با اسپانيا نمي‌شدند.
در دوران فرانكو، بازيكنان بارسلون و بازيكناني كه از مناطق كاتالان و باسك به تيم ملي راه مي‌يافتند، هنگام مسابقه سرودي كه در ستايش فرانكو بود را نمي خواندند.
خوزه آنجلو ايريبار، دروازه‌بان آتلتيكو بيلبائو، در سپتامبر 1975 پيشنهاد كرد كه بازيكنان تيمش به خاطر اعدام دو تن از مبارزان راه آزادي اسپانيا، با بازوبندهاي سياه به ميدان وارد شوند.
كاتالانيها همواره باشگاه بارسلون را چيزي بيشتر از يك باشگاه فوتبال و آن را نشانه غرور و سربلندي شهر خود و كاتالونيا دانسته‌اند. تنها با سرنگوني ديكتاتوري فاشيستي فرانكو، فوتبال اسپانيا و بارسلون به دوران اوج خود نزديك شد تا جايي كه اين روزها به يكي از بزرگترين و محبوبترين باشگاههاي جهان تبديل شده است.

پيام مسعود رجوي، مسئول شوراي ملي مقاومت، به ورزشكاران و جامعة ورزشي ايران

به‌نام خدا

به‌نام ايران و به‌نام آزادي

به‌ياد رادمرد جاودان كشتي ايران جهان‌پهلوان «غلامرضا تختي»

و به‌ياد قهرمان سرافراز و فراموشي‌ناپذير فوتبال ايران

مجاهد شهيد «حبيب خبيري»

هم‌ميهنان،

ورزشكاران آزاده‌ كشور،

پيشكسوتان، مربيان و دست‌اندركاران شريف ورزش ملي و مردمي ايران؛

در آستانه‌ برگزاري مسابقات آسيايي در سئول، بار ديگر ابعاد گسترده‌ خيانت رژيم ضد ملي و ضد مردمي خميني در زمينه‌ انهدام بنيادها و استعدادهاي ورزشي كشور جلب‌نظر مي‌كند. و نابساماني‌ها و عقبگردهاي عميق و متعدد آن هر ايراني آزاده را به‌شدت متأثر مي‌سازد.

ادامه مطلب

براستي كه هيچ عرصه‌يي از عرصه‌هاي حيات اجتماعي ملت ايران باقي نمانده كه از تخريب و تجاوز خميني در امان مانده باشد. و جاي تعجب نيست كه رژيم ارتجاعي و قرون وسطايي او ورزش را نيز همانند هنر و دانشگاه از اساس «مضر» و «مفسده» بداند و به نابودي آن كمر بندد. زيرا هر چيزي كه دربردارنده‌ سرزندگي و نشاط و آگاهي باشد، براي خميني كه حقاً جرثومه‌ فساد و ارتجاع و تباهي است «ضرر» دارد و مرگ و نابودي نظام ننگينش را تسريع مي‌كند. از اينروست كه دشمني خميني با ورزش ملي و مردمي ايران و همه‌ دست‌اندركاران آزاده و دلسوز آن، يك دشمني ذاتي و ماهوي است كه با سرشت ارتجاعي او عجين شده و فقط با برافتادن بنياد رژيمش پايان خواهد يافت.

پس، بي‌سبب نيست كه يكي از اراذل حزب‌الشيطان خميني بنام غفوري‌فرد كه به رياست كميته‌ ملي المپيك گمارده شده اخيراً اعتراف نمود كه «در بسياري از رشته‌ها حتي در حد ركوردهاي 20 سال پيش هم نيستيم، مهم‌ترين آنها رشته‌ دو و ميداني، مادر ورزش‌هاست كه ما حتي ركوردهاي سي و چند ساله داريم...» 

همچنين بي‌سبب نيست كه در آستانه‌ مسابقات آسيايي، نخست‌وزير خميني در وحشت از اين‌كه ورزشكاران اعزامي به مقاومت بپيوندند يا در اعتراض به جنگ ضد ميهني به حاكميت خميني برنگردند؛ اين دستورالعمل فضيحت‌بار را صادر نمود كه «به هيچ‌وجه افراد كم‌تعهد (بخوانيد افراد آزاده) ـ هر چند كه از نظر فني خوب هم باشندـ به مسابقات اعزام نشوند».

البته رژيمي كه سررشته‌ سازمانها، فدراسيونها و مراكز ورزشي را تيول باندها و دار و دسته‌هاي چماقدار ارتجاع و اراذل حزب‌الشيطان خميني قرار داده و استعدادات و امكانات ورزشي كشور را مستمراً سركوب و منهدم ساخته است؛ بايد هم به يك چنين نتايجي برسد و در برابر اعتراض و مقاومت جامعه‌ ورزشي كشور اين‌چنين در وحشت فرو رود.

مضحك اين‌كه خميني از يكسو پيوسته ادعا مي‌كند كه دسته‌دسته «داوطلب» به جبهه‌هاي جنگ ضد ميهني‌اش مي‌فرستد، اما از سوي ديگر جرأت اعزام ورزشكاران مشمول به مسابقات آسيايي را ندارد و چندي است كه اين مساله به موضوع اختلاف و مشاجره‌ باندهاي دروني رژيمش تبديل شده است!

لطمات و ضربات خائنانه‌ رژيم خميني بر ورزش كشور، از اخراج و تصفيه‌ مستمر بسياري از قهرمانان و چهره‌هاي ارزنده‌ ورزش گرفته تا تخريب و نابودي بسياري از مراكز و امكانات فني ورزشي در تهران و شهرستان‌ها، بسيار گسترده است و آثار آن‌را در عقبگردهاي وحشتناك ركوردها و شاخص‌هاي رشد ورزش ـ‌حتي در رشته‌هايي نظير كشتي كه پيوسته پهلوانان ايران از صدرنشينان جداول قهرماني آن بوده‌اندـ به‌خوبي مي‌توان ديد. اما سخيف‌ترين و ننگين‌ترين آنها، سركوبي استعدادهاي درخشان ورزشي و فشارها و توهينهاي رذيلانه‌يي‌ست كه اوباش ارتجاع در حق پيشكسوتان و مربيان و دست‌اندركاران آزاده و شريف ورزش كشور روا مي‌دارند، تا بدين‌وسيله غرور ورزشي و روحيه‌ رزمنده‌ اين سرمايه‌هاي ذيقيمت انساني ورزش ملي و مردمي ايران را نيز تا اعماق بسوزانند. از اينرو ضروريست كه در فرصت حاضر و برحسب وظيفه، نكات مبرم زيرين را خطاب به عموم ورزشكاران و جامعه‌ ورزشي كشور و بالاخص پيشكسوتان و مربيان و دست‌اندركاران شريف و آزاده‌ ورزش ملي و مردمي ايران كه در معرض فشارها و توهينات و تعدّيات عمال خميني قرار دارند خاطرنشان كنم:

1ـ اگر چه در دوره‌ حكومت ننگين خميني موقتاً از احراز ركوردها و افتخارات ورزشي محروم مانده‌ايم اما بايد پيوسته در خاطر داشته باشيم كه مقاومت دورانساز ملت غيرتمند ما در اين سالهاي سياه، رفيع‌ترين سكوهاي افتخار را فتح كرده است. آن‌چنان‌كه بي‌مبالغه مي‌توان گفت: امروز بالاترين مدالهاي رشادت و آزادگي از آن ورزشكاران حماسه‌ساز مجاهد و مبارز خلق قهرمان ايران است. به‌راستي روزي نيست كه جهانيان بر حماسه‌هاي درخشان مقاومت و آزادگي خلق ما آفرين نگويند. مقاومتي با دهها هزار شهيد سرافراز و بيش از يكصد هزار اسير مقاوم و پايدار كه مهيب‌ترين نيروي ارتجاعي تاريخ ايران را در برابر عزم و اراده‌ سترگ خود به زانو درآورده و نام خميني را در اقصي نقاط جهان به‌عنوان منفورترين ديكتاتور معاصر، رسواي خاص و عام ساخته است. مقاومتي كه در صفوف شهيدان و رزمندگانش نام بسا قهرمانان پرافتخار ورزش ملي و مردمي ايران نيز مي‌درخشد. قهرماناني كه اكنون در آوارگي و تبعيد نيز با تمسّك به سنت مولاي متقيان علي عليه‌السلام، مشعل مقاومت و پرچم آزادگي خلق در زنجيرشان را از كف ننهاده و با سرفرازي و افتخار به پيمان رادمردي و جوانمردي با مردم و ميهن‌شان، پايبند مانده‌اند.

2ـ از آنجا كه ما ـ همه‌ ما، يعني همه‌ ملت ايران ـ در ميدان اثبات شرف و موجوديت ملي خود با اين حريف ديوسيرت و دغلكار، چنگ در چنگ بوده‌ايم، و از آن‌جا كه شايستگي و اعتبار و سرفرازي ملي خود را در اين ميدان تاكنون به حسن ثبوت رسانده‌ايم؛ بنابراين، شما ورزشكاران و دست‌اندركاران ورزش ايران كه سرمايه‌هاي ذيقيمت انساني ورزش ميهن ما هستيد هرگز نبايد در برابر فشارها و تعديات خميني و لطمات و ناكاميهاي ناشي از آن مغلوب شويد، بلكه بايد چه به‌طور مادي و عملي و چه به‌طور روحي و معنوي خود را با اين مقاومت مرتبط سازيد و مرتبط بدانيد. تا درست برخلاف آن‌چه دشمن ضدمردمي و ضدايراني مي‌خواهد، همواره سرزنده و جسور و پايدار باشيد و در اين درگيري و كُشتيِ بزرگ تاريخي بين خلق و ضد خلق يعني بين مردم ايران و ديو خون‌آشام جماران دشمن ضدبشري را مغلوب سازيد.

3ـ بديهي است كه جاده‌ اعتلاي ورزش ملي و مردمي ايران تنها با سرنگوني تماميت رژيم ارتجاعي و ضدمردمي خميني هموار مي‌شود. بنابراين، با پشت كردن قاطع به خميني و بازيها و نمايشهاي رژيمش، تمام توان خود را در مسير صلح و آزادي و كمك به مقاومت مسلحانه‌ انقلابي براي سرنگوني رژيم خميني بكار گيريد.

يقين داشته باشيد كه خلق در زنجير ما حريف ضدبشري را با همه‌ سفاكي و شقاوتش به‌خاك شكست خواهد نشاند. و آن‌گاه از ميان فرزندان ايران آزاد و مستقل، باز هم بسا تختي‌ها و خبيري‌ها برخواهند خاست و در ميادين ورزشي پرچم رهايي ميهن ما را به اهتزاز درخواهند آورد و سرود آزادي ملت ما را طنين‌افكن خواهند ساخت.

سلام بر خلق ـ مرگ بر خميني

زنده‌باد صلح و آزادي

برادرتان ـ مسعود رجوي

26 شهريور 1365

«نثار كردن برترين مظهر توان انسانى است»

اين مطلب بخشى از فصل دوم كتاب «هنر عشق ورزيدن» اثر معروف اريش فروم، فيلسوف و روانكاو معروف آلمانى است. اين دانشمند برجسته در سال1900 در شهر فرانكفورت متولد شد و تحصيلات خود را در دانشگاههاى هايدلبرگ و مونيخ به پايان رساند. در سال1922 دكتراى خود را از دانشگاه هايدلبرگ به دست آورد و به كار روانكاوى در انستيتوى روانكاوى فرانكفورت مشغول شد.

ادامه مطلب

با هجوم نازيها به پهنهٌ سياسى و فرهنگى آلمان، فروم روانهٌ آمريكا شد و زندگى و تحقيقات خود را در آن جا ادامه داد. ظهور رايش سوم در آلمان و وقايع جنگ دوم جهاني، تأثيرى جدى در انديشه هاى او و مسير آيندهٌ زندگيش باقى گذاشت. در سال1941 در دانشگاه بنينگتن به تدريس پرداخت و سپس تحقيقات خود را بر روى انسان، در دانشگاههاى كلمبيا، تري، ييل و نيومكزيكو ادامه داد.
فروم اولين اثر خود ـ يعنى كتاب معروف گريز از آزادى را در سال1941 منتشر كرد. در اين كتاب وى براى اولين بار اضطراب و دلهرهٌ انسان از رسيدن به آزادى ـ كه به تعبير او از گسستن علائق خونى و خانوادگى آغاز مي شود ـ را مطرح كرد. فروم مي گويد انسان در جستجوى آزادى و در گريز از پيوندها و تعادل اوليه ـ كه شرط اساسى تكامل انسانى اوست ـ به نظريه هاى فاشيستى و ايدئولوژيهاى آزادي كش متوسل مي شود و به سمت ديكتاتوريهاى مطلق العنان دست دراز مي كند. انسان رها شده از غرايز اوليه، تنها زمانى مي تواند به پيش رود كه به جاى هماهنگى ازدست رفتهٌ دوران پيشين ـ كه ديگر بازگشت پذير نيست ـ به هماهنگى جديدى با خود [آزاد شده]، جامعه و هستى دست يابد.
اريش فروم 6سال بعد كتاب «انسان براى خويشتن» و «هنر عشق ورزيدن» را به رشتهٌ تحرير درآورد و سپس «روانكاوى و دين»، «زبان از ياد رفته»، «جامعهٌ سالم»، «مفهوم انسان از نظر ماركس»، «دل آدمى و گرايشش به خير و شر» و آثار ارزشمند ديگرى را در بيان مفهوم و ماهيت انسان به جهان عرضه كرد كه در آينده از آن بسيار سخن خواهد رفت.
كتاب هنر عشق ورزيدن از گرانبهاترين آثار اين دانشمند بزرگ قرن بيستم است كه به زبانى ساده و قابل فهم، پيچيده ترين زواياى انديشه و روان انسانى را براى خوانندگان باز مي گشايد. اين كتاب به اكثر زبانهاى زندهٌ دنيا چاپ شده است. در زير مبحثى از فصل دوم اين كتاب دربارهٌ «نثار كردن» را ـ كه اريش فروم آن را «برترين مظهر توان انساني» مي شناسد ـ به خوانندگان عرضه مي كنيم:
نثاركردن چيست؟ ممكن است اين پرسشى ساده به نظر برسد، اما در واقع پر از ابهام و پيچيدگى است. معمولترين اشتباه مردم اين است كه «نثاركردن» را با «ترك» چيزها، محروم شدن و قرباني گشتن يكى مي دانند. كسانى كه هنوز منشهاى آنان به اندازهٌ كافى رشد نيافته و از مرحلهٌ گرفتن، سود بردن و اندوختن فراتر نرفته اند، از كلمهٌ نثاركردن دركى همانند مفهوم فوق دارند. شخص تاجر مسلك هميشه حاضر است چيزى بدهد، ولى فقط در صورتى كه بتواند متقابلاً چيزى بگيرد؛ دادن بدون گرفتن براى او به منزلهٌ فريب خوردن است. مردمى كه جهت گيرى اصلى آنان بارور نيست، احساس مي كنند كه نثاركردن فقر مي آورد. به همين علت اكثراين افراد از نثار كردن پرهيز مي كنند…
براى كسى كه داراى منشى بار آور و سازنده است، نثاركردن مفهوم كاملاً متفاوتى دارد. نثاركردن برترين مظهر توان انسانى است. درحين نثاركردن است كه من قدرت، ثروت و توانايى خويش را احساس مي كنم. درك نيروى حياتى و قدرت دروني، كه بدينوسيله به حد اعلاى خود مي رسد، مرا غرق در شادى مي كند. من خود را لبريز، فياض، زنده و در نتيجه شاد احساس مي كنم. نثاركردن از دريافت كردن شيرين تر است. نه به سبب آن كه ما به محروميتى تن در مي دهيم، بلكه به اين دليل كه شخص در عمل نثاركردن زنده بودن خود را احساس مي كند…
اما بخشيدن چيزهاى مادى چندان اهميتى ندارد. بخشيدنى كه واقعاً ارزنده است، اختصاصاً در قلمرو حيات انسان است. يك انسان چه چيز را به ديگرى نثار مي كند؟ او از خودش يعنى گرانبهاترين چيزى كه دارد و از حياتش نثار مي كند. اين بدان معنا نيست كه وى ضرورتاً خودش را فداى ديگرى مي كند، بلكه او از آن چه در وجود خودش زنده است، به ديگرى مي بخشد. از شاديش، علائقش، ادراكش، داناييش… و از تمام مظاهر زندگيش مي بخشد. او، با چنين بخششى از زندگى و حيات خويش، فرد ديگرى را احيا مي كند و در ضمن افزودن احساس زندگى در خويش، احساس زنده بودن در ديگرى را بارورتر مي سازد. او به اميد دريافت كردن نمي دهد، نثاركردن به خودى خود شادمانى باشكوهى است…